تبلیغات
مُرَبیِ نُفوسْ (مراتب طهارت)
* یا طُهر ، یا طاهر ، یا طَهور ، یا طَیهور ، یا طَیهار *
صفحه نخست ارتباط با ما مشاهده در موبایل لینك RSS
كاربر میهمان خوش آمدید
جمعه 7 تیر 1392

«مجلس بیست و ششم»

 

© طهارت حقیقت انسانیه

© هر کس مطابق با جدول وجودی خود حق را می گیرد

 

«بسم الله الرّحمن الرّحیم»

طهارت حقیقت انسانیه

حضرت استاد علامه حسن زاده آملی (روحی فداه) در ادامة بحث طهارت باطنیه طهارت حقیقت انسانیه را مطرح نموده و می فرمایند:

«و طهارت حقیقت انسانیه از عوز و فقدان آنچه که در جمعیت است، و از تغیر صورت و حقیقت آنچه که از جانب حق تعالی بدو واصل می شود.»

عوز همان فقر و تنگدستی است.

یکی از مراتب شریف طهارت، طهارت حقیقت انسانیه می باشدکه بالاتر از مرتبه روح است. لازمه این مرتبه این است که انسان جمعیت و تجمع تام داشته باشد. به عبارتی در مقام جمع انسانی یا مقام واحدیت باشد که مقام جمع انسانی همان مقام واحدیت است. وطهارت در حقیقت انسانیه این است که به هر اندازه در مقام جمعیت او فقر و فقدان پیش آمده و خلأیی ظاهر شده از آن دوری کند و مقام جمع خود را قوت دهد که در حقیقت با این کار مقام وحدت خود را قوت بخشیده است. زیرا توحد با تعلق سازگار نیست. انسان پس از قطع تعلق به امور شهوانی به مقام توحد محضه می رسد که یکپارچه در مقام تجمع تام به سر می برد همانند اینکه حق متعال را برای اسماء و صفاتش مقام واحدیت است که در همان مقام تمام اسماء –الله- در یک حقیقت جمعند و چون مسأله جمعیت با کثرت مطرح است احتمال دارد در این جمعیت فقدانی صورت گیرد و آن تجمع تام حاصل نشود. برخلاف مقام بالاتر از این که مقام جمع الجمع است و در آنجا انسان باید آن جمع را هم جمع کند که به مقام  احدیت برسد. که مرتبة جمعیت انسانی کمی از آن مرتبه تنزل یافته تر است.

دیگر اینکه برای تطهیر حقیقت خود به صورت آنچه که خداوند به او عطا فرموده تصرفی وارد نکند و همانند آیینة صافی که در آن حقائق تجلی یافته و تمثلات داشته حقائق را نشان دهد و خدشه ای در آنها وارد نکند. برخلاف نفس غیر جامع که صورت حقائق گرفته شدة خود را با کثراتی همچون قلب و عقل و خیال بر می گرداند و در آنها تصرف می نماید. اما نفس تجمع یافته امانتدار محض است و هیچگاه در صورت و حقیقت امانات الهی تغییری ایجاد نمی کند. او فقط متن واقع را نشان می دهد. «و علّم آدم الاسماء کلها»[۱]  و لذا حقائق آنگونه که هست در او ظهور می کند که پیامبر فرمود: «اللّهم أرنی الاشیاء کما هی»[۲] یعنی خدایا! موجودات را آنگونه که هستند به من بنمایان. زیرا آن‌که می‌بخشد از هر جهت اصل است و ما نسبت به او فرعیم. چرا فرع باید در کار اصل دخالت کند. همانطور که شکوفه فقط وظیفه دارد غذا را از شاخه و ساقه و ریشه بگیرد و تبدیل به میوه کند و دیگر وظیفه ندارد در نوع میوة درخت تغییر و تحولی ایجاد کند.

جناب شیخ اکبر محی الدین ابن عربی در فصوص الحکم وقتی حقیقت انسانی را در فص آدمی بیان می کنند بلافاصله در فص دومش، فص شیثی را مطرح می فرمایند که وقتی انسان به حقیقت خود رسید و به حق مؤدب به آداب الهی شد از آن پس سزاوار اخذ عطایای الهی می شود. همانگونه که خداوند بعد از هابیل به آدم فرزندی به نام «شیث» عطا کرد. البته رسیدن به این مقام چنان سنگین و لطیف است که حتی این طور نمی توانیم بگوییم که «اگر من از او چیزی طلب کنم ممکن است، هم به او جسارت کرده باشم و هم او به من کمتر عطا کند، پس من به ذکر او مشغول می شوم تا نه جسارتی کرده باشم و هم اینکه موجب زیادتر شدن عطایایی از آن ناحیه شده باشم» این خود یک نحوه گدایی و طمع داشتن است. انسان حتی هنگام جود کردن و بخشش نمودن آن حقیقت ازلی هم نباید توجهی به آن عطایا داشته باشد و بگوید «حال من چیزی نمی گویم که او خودش بدهد» توجه دارید که این مطلب را در طهارت روح به عرضتان رساندیم.

غرض اینکه در این هنگام حقیقت انسان آیینه تمام نمای تجلیات الهی می‌شود که به آن «حقیقت محمدیه  ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ  » یا «صادر اول» نیز تعبیر می کنند. فقط انسان باید کاملاً مواظب باشد که به هنگام گرفتن حقائق، تصرفی در آنها نکند. «و ما ینطق عن الهوی إن هو الاّ و حیٌ یوحی»[۳]. در آن مقام بزرگترین حقیقتی که به انسان می دهند «قرآن» است و اتفاقاً کلمة قرآن هم به معنای جمع کردن است. در آن هنگام قرآن را به صورت یک حقیقت جمعی به شخص می بخشد. (و او نیز باید حالت تجمعی قرآن را به خوبی در خود حفظ کند) که به تعبیری می شود گفت «انا انزلناه فی لیلة القدر» اَیْ «فی حقیقة الانسانیة». حضرت آقا نیز می فرمودند: خداوند قرآن را در «بینه محمدیه  ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ » نازل می کند. و بعد در هنگام تنزل پیدا کردن چون طهارت در تمام مراتب پایین تر به نحو اکمل حفظ شده است هیچ نقص و خدشه ای به آن حقائق وارد نمی شود.

حقایق برای تنزل یافتن در ابتدا به مرتبه روح می آیند، در آنجا روح حَظِّ خود را از آن مقام جمعی می برد بعد این حقائق به مرتبة قلب می روند و سان می یابند و بعد وارد مرتبه عقل می شوند و در آنجا به صورت کلیات مرسل و رها شدة بی قید در می آیند و بعد در موطن ذهن و خیال صورتگری می شوند و پس از رفتن به مرتبة حس مشترک به صورت کلمه یا آیه و یا جمله و سوره ای در می آیند که «بسم الله الرّحمن الرّحیم * الحمد الله ربّ العالمین * الرّحمن الرّحیم و...»

به تعبیر حضرت آقا مراد از جبرئیل هم به عنوان فرشته ای که حقائق را تنزل می دهد عقل انسان است. عقل حقائق را به صورت معانی کلیه می گیرد و بعد در زمانی که خود صلاح دید (مثلاً در جنگ احد) آنها را به واسطة قوة خیال صورتگری می کند و در محدودة زبان جاری می سازد. پس فهمیدیم اینکه به تصور مردم جبرئیل کبوتری است که حقائق را از عالم اله می گیرد و در اختیار شخصی چون رسول اکرم  _ صلی الله علیه و آله و سلم _  قرار می دهد، چنین نیست. جبرئیل همان مرتبة عقل انسان است و لذا غیر از خود ایشان هر کسی نمی تواند این جبرئیل را ببیند مگر شخصی چون امیر المؤمنین «عَلَیهِ السَلام» که مراتب وجودی او عین مراتب وجودی پیامبر  _ صلی الله علیه و آله و سلم _  بود و با متن ذات او اتحاد وجودی داشت و لذا هر آنچه را که در حقیقت رسول اکرم  _ صلی الله علیه و آله و سلم _  پیاده می شد در جان او نیز پیاده می شد. پیامبر  _ صلی الله علیه و آله و سلم _  به امیرالمؤمنین «عَلَیهِ السَلام» می فرمود: «إنک تسمع ما أسمع و تری ما أری» تو می شنوی آنچه را که من می‌شنوم و می‌بینی آنچه که من می بینم. جز اینکه در نشئة ظاهری طبیعت آن سِمَت پیغمبری را نداری. «إلاّ إنک لستَ بنبیٍّ بعدی».

مفسر به تفسر آفاقی در نشئة طبیعت به دنبال شأن نزول قرآن می گردد اما مفسر به تفسیر انفسی آیات را از زبان پیامبرـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ که تنزل یافته ترین مرتبه قرآن است می گیرد و بعد با قوة خیال پیامبر     ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ متحد می شود تا ببیند این آیات در آنجا چگونه تمثل پیدا کردند و بعد بالاتر می رود و حقائق قرآنی رادر مراتب ذهن و عقل و قلب و روح پیغمبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ  مشاهده می کند. تا بعد از آن بتواند چنین ادعا کند که:

«الهی شکرت که من به زیارت چهرة دل آرای قرآن تو مشرف شدم.»

در جای دیگر نیزمی فرماید:

«اینکه می گویم یک دوره تفسیر قرآنم، نه تفسیر ظواهر عبارات است، بلکه منظور تفسیر انفسی قرآن است.»

اگر این مسیر طی شود برای هر کسی از کانال وجودی جناب رسول الله ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ  قرآن نازل می شود و همه می توانند جبرئیل را ببینند. تفسیر انفسی قرآن آن است که خود شخص با حقائق پیغمبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ  ارتباط وجودی پیدا کند و قرآن بر خود این شخص هم نازل شود. زیرا قرآن در مرتبة زبان پیغمبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ  که مرتبه تلفظ است و در هزار و چهارصد سال پیش نازل شده است اما قوة خیال و عقل وروح پیغمبر که زمان ندارد تا بگوئیم در چندین سال قبل قرآن در آن نازل شده و تمام شده است. در معرفت تفس به عرض رساندیم که نفس انسان از موطن خیال تا به موطن عقل و فوق آن مجرد از زمان و مکان و دیگر احکام ماده است. و لذا قرآن آن به آن در حال تنزل انفسی است. و آن «انا انزلنا» یی که حق تعالی می‌فرماید «انا انزلنای» وجودی و حقیقی است که در مقام تجرد نفس ناطقه است نه در مقام لفظ و صوت و امثال اینها. این است که پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ  هم تصرفی در آیات نمی کند و هر آنچه را که می گیرد بر زبان جاری می سازد. هیچ وقت هم طبق فرمودة قرآن از روی هوی و هوس حرف نمی زند چرا که او تمام مراتب وجودی خود را تطهیر کرده است.

 

هر کس مطابق با جدول وجودی خود حق را می گیرد

هر کس یک جدول وجودی دارد که با آن به دریای بیکران وجود مطلق اتصال یافته و از آن طریق اسرار را کشف می کند. بعد از آن مطابق با بافت مزاج خود آنها را حروفچینی می نماید. خانمی می گفت: روزی در حال خواندن قرآن بودم ناگهان حالم منقلب شد و اشک از چشمانم سرازیر شد و به سجده رفتم و شروع کردم به گریه کردن. بعد از مدتی وقتی سر از سجده برداشتم تمام موجودات را طور دیگر می دیدم. این هم یک نحوه حالی است. برای این مجرا این‌گونه نمایش داده اند دیگری ممکن است قرآن بخواند و به گونة دیگر تمثلات داشته باشد و یا ممکن است همین شخص در حالتی دیگر مشاهدات دیگری داشته باشد. هیچ کدام خلاف نیست. به تعبیر حضرت آقا در ابتدای دروس معرفت نفس:

«این جدول اگر درست تصفیه و لای روبی شود مجرای آب حیات و مجلای ذات و صفات می گردد.»

اگر نفس ناطقه انسانی در تمام مراتب تطهیر شود ذات خداوند در آن جان متجلی می شود و آب حیات که همان اسماء الله است در آن جاری می گردد. یعنی خداوند هر آنچه را که از اسماء و صفات خود دارد به او نیز عطا می کند.

ابن عربی در فصّ شیثی فصوص الحکم نیز وقتی بحث تجلیات و هبات حق را مطرح می کند آنها را به دو قسم «تجلیات ذاتی» و «تجلیات اسمایی» تقسیم می کند. حضرت آقا هم در ابتدای دروس معرفت نفس همان دو مورد را در یک خط آورده که اگر نفس انسان از ظاهر تا آن مقامات عالیه تطهیر شود ذات حق بر او متجلی می شود که این همان تجلیات ذاتی است و آب حیات و اسماء الله در آن جاری می گردد که این همان تجلیات اسمایی است «قال ابراهیم ربّ أرنی کیف تحیی الموتی»[۴].

وقتی جدول وجودی ابراهیم «عَلَیهِ السَلام» در تمام مراتب تطهیر شد و با حقیقت نامتناهی حق ارتباط وجودی پیدا کرد از پروردگار خود خواست که کیفیت زنده شدن مردگان را مشاهده کند. خداوند نیز پذیرفت و حقائق را با اسم شریف «محیی» به او نشان داد. به این صورت که:

«فخذ اربعه من الطیر فصرهن الیک ثم اجعل علی کل جبل منهن جزأً ثم ادعهن یاتینک سعیا و اعلم انّ الله عزیز حکیم»[۵].

فرمود: ابتدا چهار پرنده را برگزین و ذبح کن. گوشت آنها را درهم آمیز و به ده قسمت مساوی تقسیم کن. پس هر قسمت را بالای قله ای بگذار و هر یک از آن حیوانات ذبح شده را صدا بزن. حضرت ابراهیم «عَلَیهِ السَلام» این کار را انجام داد و دید پس از صدا زدن، همة آن حیوانات دوباره زنده شدند و به سمت او آمدند. در تفسیر انفسی این آیات می فرمایند این چهار حیوان که عبارت بودند از اردک به عنوان مظهر لجن خواری و خروس به عنوان مظهر شهوترانی و طاوس به عنوان مظهر زینت پرستی و کرکس به عنوان مظهر لاشخوری حتماً باید کشته می شدند و دوباره زنده می گشتند.

ممکن است سؤال فرمائید که چرا این چهار صفت باید دوباره در انسان زنده شوند؟ به خاطر اینکه انسان باید در عین حال که این چهار قوه را داراست حد اعتدال را رعایت کند و دچار افراط و تفریط نشود و نقطة تمیز انسان با موجودات دیگر نیز همین است. او باید صاحب قوة شهوت و غضب و زینت دوستی باشد و در حد اعتدل از آنها بهره گیرد. لذا آنان که توجهی به این قضیه نداشتند به پیامبرـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ اشکال می کردند که اگر تو فرستادة خدایی پس چرا همانند ما غذا می خوری و راه می روی و زن و فرزند داری. پیامبرـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ  می‌فرمود: «انما أنا بشرٌ مثلکم»[۶] دلیلی ندارد انسانی که به مقام روح و حقیقت انسانی خود رسیده است در مراتب وجودی خود دخل و تصرف کند. او نیز باید همانند دیگران مطابق با نشئة طبیعت زندگی کند و احیاناً دچار خستگی هم شود. همانطور که امام باقر «عَلَیهِ السَلام» نیز روزها در زمین بیل می زدند و عرق می ریختند و خسته می‌شدند. امیرالمؤمنین «عَلَیهِ السَلام» نیز چاه و قنات می کندند و زحمت می‌کشیدند. نمی‌توان گفت آنها که به مقام «اذ شاء ان علموا و اذا شاء أن عَمِلَ عَمِلَ» رسیده اند پس چرا در امور روزانة خود تصرفی نمی کنند؟ چرا کن فیکون نمی کنند؟ در روایت است که چند روزی حضرت موسی «عَلَیهِ السَلام» به بستر بیماری افتاد. اما برای مداوا به نزد طبیب نمی رفت و می گفت: حال که ما با عالم اله در ارتباطیم از همان ناحیه مرا خوب خواهند کرد. به تعبیر حضرت آقا جبرئیل نازل شد و به او گفت: نه خیر موسی! اینگونه نمی شود. تو هم باید مقداری پول از جیبت در بیاوری و خرج کنی. من فلانی را پزشک قرار دادم، او نیز برای رسیدن به اینجا زحمت کشیده و جان به لب آورده است، تو هم باید مانند عموم مردم هنگام بیماری به نزد او بروی و از آن طریق مداوا گردی. اینجا که بهشت نیست تا بتوانی با اراده ای هر چیز را به وجود آوری. در اینجا برای رسیدن به مقاصد خود باید زحمت بکشی. (البته نقل این داستان حضرت موسی «عَلَیهِ السَلام» برای تعلیم به ما می باشد وگرنه توهّم ناروا در حق پیامبر صاحب عصمت سزوار نیست.)

                                                                                  «والحمدلله ربّ العالمین»

 



۱-بقره/۳۱

۲-بحر المعارف ص ۳۰۹، چاپ سنگی مولی عبد الصمد همدانی

۱-نجم/۳و۴

۴ - بقره / ۲۶۰

۵ - بقره / ۲۶۰

۶- کهف / ۱۱۰ – فصّلت /۶
موضوع مطلب : طهارت,
ارسال شده توسط Waiting در ساعت 12:53 ب.ظ | نظرات شما ()