تبلیغات
مُرَبیِ نُفوسْ (مراتب طهارت)
* یا طُهر ، یا طاهر ، یا طَهور ، یا طَیهور ، یا طَیهار *
صفحه نخست ارتباط با ما مشاهده در موبایل لینك RSS
كاربر میهمان خوش آمدید
جمعه 5 آبان 1391

«مجلس پانزدهم»

 

© تفکر موجب کشف اسرار می شود

 

«بسم الله الرّحمن الرّحیم»

تفکر موجب کشف اسرار می شود

به عرض رساندیم که «تفکر» قوة خیال را از پراکندگی و افسار گسیختگی نجات می دهد. چه خوب است که انسان در اایل کار وقتی را برای تفکر در نظر بگیرد و در اطوار وجودی خود و موجودات عالم به فکر بنشیند. این کار باعث حشر پیدا کردن و محرم شدن انسان با عالم می شود. اگر انسان با نظام عالم محرم شود و با او رابطة دوستی برقرار کند اینجاست که می تواند به اسرار آن راه یابد زیرا دوست هرگز سرِّ خود را پنهان نمی دارد.

گاه ممکن است شما نیز نسبت به نزدیکان خود احساس محرومیت نکنید ولی اسرار خود را با کسی که غیر است و محرم شما شده در میان گذارید. آری معیار محرمیت است. البته محرمیت فقهی مقوله ای دیگر است. در آنجا می‌فرمایند: خواهر، مادر، عمه، خاله، همسر و مادر همسر محرم انسان است و می توان به بدن آنها (غیر از فرج) نگاه کرد. اما نمی توان به بدن غیر اینها نگاه کرد، زیرا بدن زن، عورت زن است و همچنانکه غیرت انسان موجب می گردد تا شخص عورت خود را جز در مقابل همسر خود مکشوف نسازد، کل بدن زن هم نسبت به نامحرم سرّی است که انسان عاقل آن را برای ایشان مکشوف نمی‌کند. انسان در جان خود نیز اسراری دارد که حاضر نیست آن را برای اغیار مکشوف سازد و آنها را تنها برای کسی آشکار می کند که محرم سرِّ او باشد. ما وقتی به ظاهر زمین و آسمان نگاه می کنیم، فکر می کنیم تمام حقیقت آنها همین است که می بینیم و حال اینکه آنها اسراری دارند و ما از آنها غافلیم. به تعبیر جناب مولوی:

               ما سمیعیم و بصیریم و هُشیم                  با شما نامحرمان ما خامشیم

ما خیال می کنیم سنگ و چوب و گل خاموشند و نمی بینند و نمی شنوند و نمی فهمند. اما در واقع این سنگ است که به ما می گوید: شما نمی بینید و نمی‌شنوید و نمی فهمید. زیرا ما در حال حرف زدن و دیدن هستیم. نامحرم بودن شما با ما باعث شده نه گوشتان بشنود و نه چشمتان ببیند. همچنان که اگر خودتان نیز در بین یکدیگر نامحرمی پیدا کنید او را از خود دور می کنید و حرفش را نمی شنوید و اسرار خود را برای او فاش نمی کنید.

تفکر در نظام هستی باعث محرمیت انسان با عالَم می شود و موجب می‌شود که موجودات عالم اسرار خود را برای انسان بنمایانند. چگونه است که دستگاه ضبط تشکیل یافته از چند سیم و لحیم می تواند حرف ما را بگیرد و پس بدهد، اما زمین با این عظمت توان این یک ضبط را نداشته باشد؟! در روایتی یکی از صحابة رسول الله _ صلی الله علیه و آله و سلم _  می‌فرماید: روزی با ایشان از بیابانی عبور می کردیم، ناگهان دیدیم، تمام موجوداتی که در آنجا هستند، اعم از سنگ و چوب و خاک و درخت و ... همه به حضرت عرض می کنند: «السلام علیک یا رسول الله»

در اینجا محدث محقق میرداماد می فرمایند:

 باید دید آیا پیغمبر در سنگ و چوب معجزه کرد و آنها را به سخن درآورد؟ یا اینکه ایشان گوش صحابه را با معجزه خود شنوا گردانید؟!

 و در ادامه می فرمایند:

 حق این است که حضرت گوش اصحاب را شنوا کردند تا صدای سنگ و چوب بشنوند و گرنه سنگ و چوب همیشه در حال گفتن و شنیدن هستند، تمام موجودات بینا و شنوا و آگاه هستند.

 اگر کسی با یک تکه سنگ یا چوب حشر پیدا کند و محرم شود می‌تواند تمام اسرار عالم را بیابد. زیرا سنگ می تواند هر چه اسرار و اخبار در عالم شنیده، بازگو کند. همانند اینکه این ساختمان حسینیه می تواند سالیان سالیان بعد به آیندگان بگوید، چه افرادی را دیده و چه جلساتی را شاهد بوده و چه حرفهایی را شنیده است!

موجودات عالم اسرار انسانهای اولین و آخرین و موجودات دیگر را ضبط می کنند و در اختیار محرمان خود قرار می دهند. به تعبیر شریف حضرت آقا اگر منکر حقیقت هستی، فقط کافی است دست خود را به اهل فن بدهی تا بینی که همة این امور ممکن است تنها مشکل نامحرم بودن خود ما است.

یکی از عزیزان و سروران من فرمایشی داشتند که من از آن بهره بسیار بردم. ایشان فرمودند: در شب عاشورای سال گذشته، اهل منزل در کنار حوض خانه مشغول شستن ظروف شام بودند و من نیز در کنار حیاط قدم می زدم. وقتی شیر آب را باز کردند ناگهان دیدم که آب به حرف زدن درآمده و می گوید:

«من به کربلا رفتم و سعی کردم خود را به ابا عبد الله برسانم، اما خدا لعنت کند کسانی که مانع رسیدن من به حسین «عَلَیهِ السَلام» شدند».

خیلی تعجب کردم! جلو رفتم و از همسرم پرسیدم آیا صدای صحبت آب را می شنوی؟! گفت: نه بجز شرشر آن چیزی نمی شنوم. آری،

               ما سمیعیم و بصیریم و هُشیم                   با شما نامحرمان ما خامشیم

تفکر موجب جاری شدن فیض حق می گردد. تفکر از بهترین کدهای کشف اسرار عالم است. علامه طباطبائی (علیه الرحمه) عارفی قوی، عالمی زبردست، مفسر کبیر قرآن، مهندسی زبر دست و باغداری قوی بود که ده سال هم در تبریز باغداری کرده بودند. ایشان در باغبانی آنچنان مهارت داشتند که هیچ کدام از باغبانان آن زمان، به پای ایشان نمی رسیدند. در مهندسی بسیار کارآمد بودند. حتی نقشه ساختمان مدرسه حجتیه قم را نیز ایشان رسم کرده بودند آن جناب می فرمودند: روزی در باغ بودم و ناگهان متوجه شدم تمام کلاغهای روی درخت یکپارچه «الله»، «الله» می گویند. آری اگرگوش جان باز شود، انسان می تواند حقائق را بشنود، اکنون دیوان حضرت آقا را می گشائیم و بار دیگر از «ترجیع بند» آن در این مورد بهره می جوئیم:

                    در شبـی حال بود و بیداری                 گریه بود و حضور و اذکاری

                    در خجسته سحرگه آن شب               از ســــرا آمـــدم بـرون باری

                     ســر ببـالا نمــوده ام نـاگاه                 متحیـــّر ز صنـعـت بـــــاری

ایشان می فرمایند در شبی از شهریور ماه سال 1347 از منزل بیرون آمدم. به چهرة دل آرای آسمان نگاه می کردم و لذت می بردم. و این احساس لذت و شادمانی چنان تقویت شد که خاطره ای خوش از آن شب را برایم به یادگار گذاشت.

آری برادر! مهم آن حال خوشی است که در مناسباتی به انسان روی می‌آورد. روزی از تهران به قم می رفتم. در جاده با راننده ای مواجه شدم. در میانة راه سر صحبت باز شد و کم کم وارد وادی خوشی شدیم. ایشان به من فرمود: «حاج آقا! ظاهر من همانطور که می بینید چندان مقبول نیست. در نماز کاهلی می کنم. چه کنم که دیگر اینگونه نباشم؟» من هم برای او صحبتهایی کردم. به من گفت: «روزی مسافری را به کرمانشاه برده بودم. نصف شب در حال برگشت بودم که در میان بیابان حالی به من دست داد. همانجا پیاده شدم و وضویی گرفتم. شروع به نماز خواندن کردم. اشک همانند سیل از چشمانم جاری بود. رکوع می کردم،     گریه می کردم. سجده می کردم، گریه می کردم. وقتی «سبحان ربی الاعلی و بحمده» می گفتم تمام کشور وجودم به لرزه در می آمد و ازجا کنده می شد. در حال حاضر هم آنقدر خدا خدا می کنم تا باز چنان حالی به من دست دهد و دوباره چنین نمازی را بجا آورم. من هم گفتم: «حاضرم تمام نمازهای خود را به شما بدهم و شما آن یک نماز را به من بدهید.» بعد از آن گفت: «آقا! من تمام ائمه را دوست دارم اما نمی دانم چرا هرگاه به یاد مظلومیت علی «عَلَیهِ السَلام» می افتم، نمی توانم طاقت بیاورم و خود را کنترل کنم.» خلاصه آنکه دیدم این بندة خدا با همین دو چیز در حال عروج است. چنین کسی اهل نجات است و با همان یک نماز کارش سر و سامان پیدا می کند. البته مقصود من این نیست که می توان نماز را رها کرد و نخواند. نه خیر! بلکه نماز خواندن باید به عنوان یکی از برنامه های اصلی سالک، در شبانه روز قرار گرفته باشد. همانند این که جنابعالی یک سال کشاورزی می کنی و خوب نفع می بری و سپس در سالهای بعد آرزو می کنی که ای کاش مثل آن سال در کشاورزیت سود ببری. اما این به این معنی نیست که اگر نفع نبردی کشاورزیت را رها کنی. نه خیر! بلکه باید سعی کنید تا همچنان کشاورزی پر نفع و سودی داشته باشید. خلاصه اینکه باید «حال» پیش بیاید. گاهی می بینید یک آیه چند روز انسان را زیر و رو کرده و شخص هر چه سعی می کند نمی تواند خود را کنترل نماید.

                  لشکــر بی شمــار استــاره                      مــاه میکــردشـان علمــداری

دیدم ستارگان همانند لشکری در آسمان صف بسته اند و ماه آنان را علمداری می کند. شبیه اینکه ابوالفضل عباس «عَلَیهِ السَلام» را از فرط زیبایی قمر بنی هاشم خوانده اند و علمدار لشکرش کرده اند.

                    همـه با نظم خاص و ترتیبی                     همه در حد خاص و معیاری

                    همه صف بسته و کمر بستـه                   همـه در حــالت خبــرداری

                     متّحـد رو بجــانب واحـــــد                       متّفـق هــر یــکی پی کـاری

دیدم همة ستارگان خبردار و مشغول انجام فرامین الهی اند.

                       من درویـش ره نشیـن گدا                      به نظـاره ستـاده بسیــاری

من چون به پشت دراز کشیده بودم، صورتم رو به بالا بود. این را در عرب تعبیر به «ستاده»  می کنند. هم من رو به ستاره ها نگاهشان می کردم و هم آنها به من رو کرده بودند و نگاه می کردند. هر دو ستاده بودیم.

                          تا که شد دیده گانم از دیدن             دیـــدة نــا امیــد بیمــاری

                          گفتـم ای پــاک آفریننــــده             هسـت شـاهی ترا سزاواری

                          دل نـدارد هر آنکه این درگاه            شب ندارد حضور و بیداری

آری هر که شب ندارد مرده است. به تعبیر حضرت آقا در الهی نامه: «الهی! آنکه سحر ندارد، از خود خبر ندارد».

                         دست ما گیر و وا رهان ما را              از گران جانی و سبکساری

گران جانی حالت انسانهای سست و بیهوده است که از شب تا به صبح در جایی می افتند و هیچ حرکتی ندارند تا ببینند چه کاره هستند.

                     دلم آمـد به اضطراب آن دم             من چه گویم چگونه پنداری

                     آنچنـانی که بـه درد مخاض              گاه شیون کناد و گـه زاری

                    اشک از دیدگانِ من گــویی              آب از نـاودان شده جـاری

                    عشق دستم گرفت در آنحال            همچـو مـادر بداد دلـداری

                    گفت کای نو رسیده فرزندم               وی ز اخـلاق نــاروا عاری

هر که می خواهد از عادات عوامی و خورد و خوراکهای متعارف به درآید و متولد شود، همانند بچه های تازه به دنیا آمده گریه می کند. در اینجا «عشق» همچون مادری به او دلداری می دهد و می گوید: حال که خود را از پلیدیها و اخلاق ناروا نجات دادی این حقیقت را به تو هدیه می کنم. ثمرة تفکر ایشان در آن شب اینبود که:

                  همه یار است و نیست غیر از یار              واحــدی جلوه کرد و شد بسیار

ولی ما برای اینکه معنای توحید حقیقی را بیابیم و این یک بیت را بفهمیم باید سالها حرف بشنویم و کتابها بخوانیم و دورة معرفت نفس را طی کنیم.

                   پس از آن رو به سوی خانه شدم         به مصـلّای خــود روانــه شدم

                   همچــو مـرغ گرسنـه و تشنــه            پـی تحصیــل آب و دانـه شدم

تشنگان ظاهری، آب ظاهری می طلبند اما تشنگان و گرسنگان باطنی در پی آب باطنی هستند. به خانه آمدم و برای رفع تشنگی، در عبادتگاه خود مشغول نماز خواندن شدم.

                     در حضور یگانــه معشـــوقم           عــاشقانه سر دوگانه شــدم

                    گاه انـدر رکوع و گاه سجود              از ســر شوق عاشقانه شــدم

                     آتـش عشق آنچــنانـم کـــرد           سـر و پا آتش و زبانه شــدم

                     بـــاز در التــهاب آمــــد دل              همچو کودک پی بهانه شدم

هر وقت دل به التهاب آید معلوم است که می خواهد مهمان دعوت کند و حقیقتی پیش آید.

                     کاش در آن زمــان بی تابی               واصــل ملــــک جاودانه شــدم

                      وجد آمد چنانکه پنــداری                مست چنگ و می و چغاله شدم

                     بند بگسسته و زقفس رسته           پــر  زنان  سوی  آشیانه  شــدم

مراد ایشان از پر زدن همان است که در ابیات طبری خود فرموده اند:

                    نصفِ شو که پِرْسِمه گیرِمه وضو خُومِّه نماز

                                                     کِمّه چی پَروازها با اینکه بی پَر هَسِّمِه[۱]

و همینطور مقصود ایشان از آشیانه، عالم ملکوت است.

                        سورة انبیاء به پیش آمد                   غرق نورش در آن میانه شدم

در آن لحظه دیدم از برکت تفکر تمام حقائق قرآن را در سورة انبیاء به من نمایانده اند. بعد ادامه می دهند تا به اینجا می رسند که:

                      پس دُم گرگ آشکارا شد          تا سپید و سیاه پیدا شد

در صبح کاذب باریکه ای از نور همانند «دم گرگ» از مشرق به بالا می آید و اندک اندک پهن می شود. این نور را تعبیر به «دم گرگ» فرموده اند.

                      از نسیم صبای عیسی دم           مرده ها دسته دسته احیا شد

                    یا به صورش دمید اسرافیل             رستخیز بزرگ بر پاشد

با شروع اذان صبح عده ای از مردگان برای خواندن نماز صبح از جای برمی خیزند.

                    از نهیبش به لرزه از یکسو                     همه اشجار باغ وصحرا شد

                  کاندران حال بوالعجب گفتی                     کآیت زُلزِلت هویدا شد

هر صبح قیامت می شود. اگر شبی را به این حال بگذرانید خواهید دید که صبحگاه زمین چگونه آنها را که مانند مردگان خوابیده اند بیدار می کند.

               سوی دیگر هم از طیور و وحوش               پر ز آوازه و پـــر ز غوغا شــد

               الوحـــــوش حشــــرتِ تکویــــر                همچو و الشّمس و ضحیها شد

               دو مـــؤذن اذان مــــی گفتنــــــد               کــز فصول اذان دل از جاشــد

               آن ببــــالای مؤذنـــه گویـــــــــا               وین بصحن ســرای خوانا شــد

               آن بــه تکبیــــر گفتن و تهـــــلیل              بهــــر اعلام خلـــق بالا شــــد

               وین به سبّــــوح گفتـــن و قـدّوس              با طیور دگـــــر هم آوا شـــــد

              نـــی مؤذن فـقط بـه ذکــــرش بـود              نی خروش از خروس تنها شــــد

                   غلغلــــه در عــــوالم امــــکان            از ســر عقـل تـا هیولا شــــد

                   هــر یک از کمـــال توحیـــدش            بـا زبـان فصیـــح گویـا شـــد

                   همه یار است و نیست غیر از یار           واحدی جلوه کرد و شد بسیار

همه این حالات در حال توجه عرفانی بود. فافهم!

                                                                                        «الحمد لله رب العالمین»

       



1-شو=شب/ پرسمه=بیدار می شوم/ گیرمه=می گیرم/ خومّه=می خوانم/ کمّه= می کنم/ هسّمه/ هستم


ارسال شده توسط Waiting در ساعت 07:23 ب.ظ | نظرات شما ()