تبلیغات
مُرَبیِ نُفوسْ (مراتب طهارت)
* یا طُهر ، یا طاهر ، یا طَهور ، یا طَیهور ، یا طَیهار *
صفحه نخست ارتباط با ما مشاهده در موبایل لینك RSS
كاربر میهمان خوش آمدید
جمعه 7 مهر 1391

«مجلس دوازدهم»

 

© جامعه خیالی و جامعه عقلی

© خواب نشان دهنده صورت واقعی انسان

© در همه جا راه رشد را گنجانده اند

 

«بسم الله الرّحمن الرّحیم»

جامعة خیالی و جامعة عقلی

عرض کردیم که اولین مرتبة طهارت باطنی، طهارت قوة خیال است. قوة خیال، در نفوس عامة مردم قوه ای است که تدارک تمامی اعمال روزمرّگی انسان اعم از دوستیها، دشمنیها، کسب کردنها، معاشرتها، را برعهده دارد. اگر انسان این قوه را تطهیر نکند در تمام امور ظاهریة خود دچار مشکل می شود. چه اینکه امروزه نوعاً دوستی‌ها بر اساس قوة خیال است. کمتر افرادی پیدا می شوند که همدیگر را عقلانی دوست داشته باشند. متأسفانه بیشتر ازدواجها هم بر اساس دوستی خیالی انجام می گیرد و چون خیال بدون عقل بازیگری بیش نیست، طولی نمی کشد که این‌گونه ازدواجها و دوستیها به جدایی منجر می شود. بیشتر دشمنی های مرسوم بین مردم نیز بر اساس قوة خیال است. نه بر اساس عقل، و لذا نه به دوستی های عوام الناس می توان دل بست و نه به دشمنی های ایشان می توان صحه گذاشت همه را قوة خیال بازی گرفته است. مدتی دوستی می‌کنند و بعد به اندک چیزی برمی گردند و دشمنی می کنند. اساس اجتماع ما را قوة خیال تشکیل داده است.

امروز بحث دامنه داری مطرح شده و بر سر زبانها آمده به نام «جامعة مدنی» که اذهان بیشتر حوزویان و دانشگاهیان را متوجه خود کرده است. باید بدانیم فقط یک جامعه است که می تواند انسانی باشد و آن جامعه ای است که براساس عقل الهی استوار باشد. مردم این جامعه همانند فرشته های آسمانی هستند و هرگز در بین آنها اختلاف و نزاع نخواهد بود. غیر از این هر جامعه ای که تشکیل می شود خیالی خواهد بود و اصلاً به عنوان یک جامعة انسانی مطرح نمی شود تا انسان در این مورد بحث کند که آیا این اجتماع مدنی است یا غیر مدنی؟! زیرا تا زمانی که عقل حکومت نکند اصلاً مدار انسانیت تحقق پیدا نمی‌کند. چون انسانیت روی عقل استوار است. زمانی جامعه ای عقلی خواهد بود که افراد آن جامعه قوة خیال خود را هم در بخش اعتقادات و در بخش تخیلات و هم در میدان آمال و آرزوها تطهیر کنند. در غیر این صورت اگر بخواهیم نام این جامعه را مدنی گذاریم باید بگوئیم این یک جامعة مدنی حیوانی است. زیرا جامعة حیوانات جنگل نیز برای خود آنها یک جامعة مدنی است و حیوانات آن نیز به هم پیوسته اند. و لذا اگر در این بین اهل دلی باشد و چشم باز کند می بیند که تمام مردم به وزان حیوانات جنگلند که: «الهی، همه، ددان را در کوه و جنگل می بینند و حسن در شهر و ده»[۱] منتهی فرق بین جامعة حیوانی در جنگل و جامعة حیوانی شهری این است که حیوانات در جنگل هرگز استعداد رسیدن به جامعة عقلی را ندارند زیرا موطن تحقق آنها فقط در مرتبة وهم و خیال است. اما حیوانات شهری استعداد رسیدن به کمالات انسانی را داشته اند و هرگز نرسیدند و در سر حد حیوانیت توقف کرده اند. لذا جامعة حیوانی شهری به مراتب پست تر از جامعة حیوانی جنگلی است. «اولئِکَ کَالْاَنعامِ بَلْ هم اَضَلّ»[۲]. می بینید بعضی اوقات گرگهای درنده ای در خیابانها کارهایی انجام می‌دهند که هیچ حیوانی در جنگل جرأت انجام آن را نداشته است خیانت و پارتی بازی، کرده و زیر پای یکدیگر را خالی می کنند، و برای رسیدن به ریاست همه را عقب می زنند و ... قوة خیال تطهیر نشده رهزن عقل می شود و او را به اسارت درمی‌ آورد. عقلی هم که مشوب به قوة خیال باشد شیطان بوده و مورد سرزنش آقایان اهل معرفت است.

جبهه های دفاع مقدس را می توان به عنوان جامعة مدنی انسانی یاد کرد. آنجایی که فرد اگر قدرت فرماندهی هم داشت آن را به دیگری می سپرد و به تک تیراندازی در خط مقدم قانع بود. اما اکنون فرد برای رسیدن به ریاست هزاران نفر بالاتر از خود را هم کنار می زند و به آنها بی اعتنایی می کند! آیا این جامعة مدنی انسانی است؟

اکنون کتابهای جامعه شناسی بسیاری در دانشگاهها و مراکز علمی موجود است و همه در بیان این هستند که جامعه ای وجود دارد این چنین، جامعه‌ای دیگر وجود دارد آنچنان و ... در هیچ کدام از این کتابها نیامده است که ریشه و اساس این اجتماع آیا عقل افراد است یا قوة خیال و وهم افراد. اگر قرار باشد اساس اجتماع بر عقل چیده شود ما در نظام هستی بیش از یک اجتماع نخواهیم داشت. «اِن الذین عند الله الاسلام»[۳]. و دیگر بعد از این جامعه شناسی کردن برای اجتماع معنایی ندارد. مگر این که کسی بر اساس قوة خیال خود وارد این مباحث شود تا افراد این اجتماع را منکوب کند. که این در حقیقت جنگ قوة خیال است با قوة خیال دیگر.

نوعاً هر جا جنگ و نزاعی صورت می گیرد پای قوة خیال درکار است. یا از یک طرف یا از دو طرف. در جایی مانند کربلا یک طرفِ جنگ، عقل است و در طرف دیگر خیال. از طرف عقل با قوة خیال جنگی نیست چون عقل یک حقیقت مافوق است و آنکه در مرتبة بالاست هرگز با موجودی که در پائین است جنگ نمی کند. خمیرة کسی که در بالا قرار گرفته این است که به پائینی بگوید تو هم بالا بیا. این اساس تکامل و اساس ارزش انسانی است که به این مقام راه یافته است. اما چون پائینی ها نمی دانند در بالا چه خبر است قوة خیال آنها را بازی می گیرد و نفس اماره آنها را به طرف دنیا می کشاند. قوة خیال می گوید: مبادا این شخص به دنیای تو ضرر بزند و پُست تو را بگیرد و لذا بنای جنگ می‌گذارد، اما عقل همیشه در صدد تعدیل قوة خیال است تا به او دستورالعمل بدهد. لذا جنگ بین عالم و جاهل همیشه از یک طرف است. عالم فقط می‌خواهد جهل جاهل را از بین ببرد و او را مانند خود عالم کند. حقیقت علم نور است و نور و روشنایی هرگز با تاریکی سرجنگ ندارد. و لذا در قیامت هم که مظهر علم حق است جنگی نیست. اما دنیا ظلمتکده و تاریکی است. و در تاریکی چون همدیگر را نمی بینیم با یکدیگر برخورد می کنیم و سرجنگ می‌آئیم. طهارت قوة خیال این تاریکی را برمی دارد. اما متأسفانه اکثر مردم در این مورد موفق نمی شوند مگر تک تک مردانی که می توانند این مسیر سنگین را طی کنند و بالا بروند.

 

خواب نشان دهندة صورت واقعی انسان

اگر می خواهیم ببینیم که در مرتبة عقلی قرار داریم یا در مرتبة خیال، به خوابهای خود رجوع کنیم. خواب بهترین معرف انسان است. نفس در خواب به توسط قوة خیال هر چه در درون دارد اعم از صور و اشکال و بافتهای مختلف همه را بیرون می آورد و مشاهده می کند. همة اینها مربوط به خود توست. حتی اگر صور و اشکال دیگران را بد و نامربوط می بینی باز مربوط به خود تو می‌باشد. یعنی اگر کسی بیدار شد و گفت فلانی را به شکل گرگ دیدم باید بداند که خودش را با رنگ فلانی در چهرة گرگ دیده است.

گاهی ممکن است بعد از چند سال یک خواب خوب ببیند و آنقدر این خواب را برای دیگران تعریف کند که اثر آن را نیز از بین ببرد و تبدیل به تاریکی کند. «یبدل الحسنات بالسیئات» تعریف کردن و کتمان نکردن آنچه را که دیده ایم، زمینة بدست آمده از خوبی را از بین برده و انسان را به خطر می اندازد. تا دوباره چقدر جان به لب بیاورد و یک خواب خوش دیگر ببیند.

خواب نیز ممکن است خیالی و یا عقلی باشد. روزی محضر حضرت آقا تشرف پیدا کردیم. فرمودند: دیشب بیش از یک ساعت در خدمت علامة شعرانی بودم. اما آنچه می خواستم نبود. (خوابم آنچنان عقلی نبود.) حال اگر ما این خواب را ببینیم چه می گویم؟ اولاً اینکه سالیانی بر ما می گذرد و چنین خوابی نمی بینیم. ثانیاً اگر هم ببینیم سریع خوابمان را برای هم تعریف می کنیم و می‌گوئیم حتماً خواب ما عقلی بوده است. ما هم در جواب حضرتش گفتیم: «اگر این خیال شماست، خیال شما از هزاران عقل بالاتر است».

 

در همه جا راهِ رشد را گنجانده اند

به عقل رسیدن خیلی مشکل است. اما نگوئید که نمی توانیم. در هر شغلی هستی باش اما عاقل باش. راهِ انسان شدن این نیست که ما حتماً به حوزه و دانشگاه برویم و درس بخوانیم. منِ کمترین به شما می گویم که اگر فردی به حوزه هم بیاید به همین زودی ها نمی تواند راهِ آدم شدن را پیدا کند. دل خوش نکنید. این فقط یک حجابی است برای ما که فکر می کنیم برای آدم شدن حتماً باید به فلان مرکز رجوع کنیم. کل نظام عالم محل آدم شدن توست. زمین کشاورزی محل آدم شدن کشاورز، حوزة علمیه محل آدم شدن طلبه، کارگاه مکانیکی محل آدم شدن میکانیک و باغ، محل آدم شدن باغبان است. اگر تمام مردم اعم از پزشک و بقال و کشاورز و راننده و دیگر افراد جامعه برای آدم شدن بخواهند به حوزة علمیه بروند، دیگر کسی در اینجاها باقی نمی ماند تا به کار مردم رسیدگی کند. از خداوند رب حکیم هم بعید است که در کل نظام هستی فقط یک نقطه را محل آدم سازی قرار دهد. خداوند طوری برنامه را تنظیم کرده که مسیر زندگی هر کسی روشن شده است. به یکی ذوق کارگری داده، به یکی ذوق بزازی داده، به سومی ذوق بقالی داده، به چهارمی ذوق کشاورزی داده، به پنجمی ذوق طلبگی داده و ... به اندازة تمام شغلهای موجود در اجتماع، برنامه تنظیم کرده است. که اگر طلبه درس نخواند کار لنگ می شود، کشاورز کار نکند زندگی لنگ می شود، کارگر از کار کردن دست بکشد ساختمانی ساخته نمی‌شود و ...

عزیز من! تنظیم تمام اینها با ملکوت عالم است و من و شما از آن سر درنمی آوریم. اگر ما بخواهیم چند روزی تنظیم برنامة نظام هستی را به دست بگیریم همة عالم را به هم می ریزیم. حال به راستی از این خدایی که طوری استعدادها را مختلف قرار داده تا سر سوزنی کار مردم اجتماع لنگ نماند، ممکن است مرکز آدم شدن را فقط یک نقطه برنامه ریزی کرده باشد؟! می بینیم که این طور نیست. دست ولایت در سراسر نظام تکوین سریان دارد و همه جا مشغول کار است. به عنوان مثال نفس ناطقه بر کل کشور بدن ولایت دارد و این دست ولایت همة اعضا و جوارح را به کار می اندازد. به ظاهر می بینیم که چشم می‌بیند گوش می شنود و بینی استشمام می کند اما در حقیقت این نفس ناطقه است که از افق اعلی همه را به کار گرفته است. با اولی می بیند، با دومی می‌شنود و با سومی استشمام می کند. زیرا اگر لحظه ای جدا شود همگی از کار می افتند. این را ولایت نفس در کشور بدن می گویند. و این دست ولایت طوری برنامه ها را تنظیم کرده که هیچ کدام از این اعضا و جوارح نمی دانند که دیگری آنها را تنظیم کرده و مشغول کارشان کرده است. حال اگر چشم بخواهد خودسازی کند سلامتی و کمال آن در چیست؟ تأئید می فرمائید که به دیدن آن است. همینطور سلامتی گوش به شنیدن، سلامتی پا به رفتن و سلامتی دست به انجام دادن کار است. هر کسی در اجتماع در هر شغل و مکانی هست همان جا محل آدم شدن اوست. خدا هم در همان جا برنامة انسان سازی او را تنظیم کرده است. در زمین کشاورزی آنقدر اسرار قرار داده که اگر آقای کشاورز کل عمر خود را هم بگذارد و بخواهد حقائق موجود را در شغل و زمین کشاورزی خود پیدا کند، باز نمی تواند به تمام اسرار آن برسد.

در اینجا دو نمونه از مواردی که بیانگر این است که در همه جا امکان رشد و رسیدن به کمالات انسانی وجود دارد را عنوان می نمائیم.

جناب علامة طباطبایی فرمودند: روزی از خیابان عبور می کردم. بنایی را در حال چیدن بنای ساختمان دیدم. ناگهان دیدم بنا پایش لغزیده و دارد از آن بالا به پایین می افتد در همین حال، کارگرِ او که پایین ساختمان بود نگاهی به بنا کرد و گفت: نیفت. دیدم که بنا از همان بالا آرام پایین آمد. جناب علامه می فرمایند به دنبال کارگر به راه افتادم تا ببینم این شخص کیست که خود را به کارگری مشغول کرده است. بعد فهمیدم آن فرد کسی است که هر روز به محضر مقدس ولی عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) مشرف می شود.

نمونه دیگر: جناب امیر پازواری باغبان ارباب خود بود. ارباب دختری داشت که امیر عاشق او می شود. البته این تمایل داشتن مرد به زن خلاف نیست. در نظام عالم این طور تدوین شده است که مرد به زن و زن به مرد علاقه پیدا کند و به یکدیگر مایل شوند. این میل، طبیعی نفس است و برداشتنی نیست. اگر به قرآن هم مراجعه کنید می‌بینید که در سورة مبارک یوسف آمده است که وقتی زلیخا درها را بست و یوسف را به سوی خود خواند، هر دو به یکدیگر مایل بودند. در اینجا حضرت آقا می فرمایند:

سرّ این بیان در این است که مبادا کسی بگوید یوسف عقیم بوده و میل نداشته و اگر کسی عقیم باشد و گناه نکند کار بزرگی انجام نداده است. لذا برای رد این توهم قرآن می فرماید: یوسف نیز به زلیخا میل داشت.

غرض این که امیر نیز عاشق دختر ارباب خود شده بود که گوهر نام داشت و این دختر هر روز برای امیر غذا می آورد.یک روز امیر در حین کار دید اسب سواری به سویش می آید و مردی دیگر افسار اسب را به دست گرفته و پیاده به همراه چوپانی دیگر به سمت باغ در حرکت است. جلو آمدند و سلامی کردند و فرمودند: آیا در باغ خود خربزه ای داری که برای ما بیاوری. امیر گفت خربزة باغ ما تازه کاشته شده و نارس است. آن سواره فرمود: با این حال داخل باغ برو و از آن گوشة باغ که خربزه ها را کاشته ای یک خربزه را به اینجا بیاور تا با هم بخوریم. امیر رفت و در گوشة باغ دید که تمام خربزه ها رسیده اند و یکی را از بوته چید و نزد سواره آورد. آن آقا خربزه را گرفته و چند قاچ کردند. دو قاچ را به امیر دادند و یکی را به آن چوپان و یکی را به آن فردی که افسار اسب در دست داشت دادند و یکی را خودشان میل نمودند. امیر پازواری هم یکی از دو قاچ را برای گوهر نگه داشت و آن دیگری را خودش خورد. سواره خداحافظی کرد و رفت و چوپان نیز مشغول چوپانی شد. حال هنوز امیر نمی‌داند که آن سواره حضرت امیرالمؤمنین «عَلَیهِ السَلام» بوده است. (و چه شیرین اینکه هم ایشان و هم حضرت علی «عَلَیهِ السَلام» نام امیر دارند. این یکی امیر پازواری و آن دیگری حضرت امیرالمؤمنین «عَلَیهِ السَلام».)[۴] پس از چندی دختر ارباب غذای امیر پازواری را آورد و امیر خربزه را به او داد. گوهر از خربزه سؤال کرد و امیر ماجرا را برایش تعریف نمود. گوهر گفت: آن سواره حضرت امیرالمؤمنین «عَلَیهِ السَلام» و آنکه افسار در دست داشته جناب قنبر بوده زود به دنبالشان برو.

تصدیق می فرمائید که اگر عشق و علاقه یک دختر و پسر، صادقانه و عقلانی باشد. و بر حول محور ولایت بگردد، همین ارتباط و همدلی، هادی آنها به غایت تقوای انسانی خواهد بود لذا می بینید که همین میل به دختر، امیر را به سوی امیرالمؤمنین «عَلَیهِ السَلام» هدایت می کند. خلاصه باید دید سِر انسان چه می‌خواهد؟ امیر پازواری در ظاهر عاشق دختری به نام گوهر است اما در باطن عاشق امیرالمؤمنین «عَلَیهِ السَلام» می باشد.

امیر سریع به راه افتاد و بعد از مدتی دویدن به آن چوپان رسید و از چوپان سراغ سواره را گرفت. گویا حضرت «عَلَیهِ السَلام» قاچی از خربزه را هم به چوپان داده بودند تا او در چنین جائی بتواند امیر را راهنمایی کند. چوپان گفت از این طرف رفته است. امیر هم با سرعت خود را رساند و ناگهان دید در مقابلش نهری از آتش قرار گرفته و آن طرف نهر، حضرت در حال رفتن است. زبان امیر در همان حال به این دو بیتی مترنم شد که:

             ته چـهره بخـوبی گل آتشینه          من شومـه به آتش اگـر آتــش آینه[۵]

            دهن حلقه میم و لب انگبینـه        نه چرخ فلک ته خرمن خوشه چینه

و خود را به آتش زده و از آن گذشت و دستش را به آقایش رسانید. همان جا بود که شاعر شد و جانِ معشوقش که «گوهر» نام داشت نیز با خوردن خربزه جوشان شد و طبع شعری پیدا کرد و هر دو به علوم و معارف رسیدند. به فرموده حضرت آقا:

                 منم آن تشنه دانش، که گر دانش بود آتش

                                                     مرا انــدر دل آتش همی بـاشد نشیمنـها

علم به شکل هر حقیقتی دربیاید، باید دنبال آن را گرفت، ولو اینکه به صورت گرفتاری و ضعف مادی و عقب افتادگی ها درآید. امیر پازواری تشنه امیرالمؤمنین «عَلَیهِ السَلام» است و به عشق او از رود آتش نیز می گذرد. لذا بارها به محضر انور حضرت مشرف شده است. ایشان می فرماید:

                         دریا کنـار بدیمـه یک ستـاره      قنبر به جلو شاه مردون سواره[۶]

                         یا شاه مردون هاده مه مدعا ره      کشـه بزنـم قبر امام رضــا ره

«شاه مردون» در تمام اشعار امیر تمثلات جداگانة حضرت است. در تاریخ نوشته اند که بعد از این واقعه چون گوهر باعث وصل شدن امیر به امیرالمؤمنین «عَلَیهِ السَلام» شد و گوهر معشوق امیر بوده، لذا امیر هر کجا می خواست حضرت امیرالمؤمنین «عَلَیهِ السَلام» را نام ببرد به نام گوهر نام برده است. حال یک محقق چقدر باید دقت کند که نام گوهر در اشعار امیر مربوط به امیرالمؤمنین «عَلَیهِ السَلام» است یا آن دختر معشوقه. البته مقصود هر کدام باشد صحیح است و حقایقی در اشعار امیر است که انسان را مات و مبهوت می کند. متأسفانه گروهی از مردم که طبع شعری داشته اند تغییراتی در اشعار امیر ایجاد کرده اند و گاه اشعار ساختگی خود را به امیر نسبت داده اند. غرض این که امیر یک باغبان است و به این مدارج رسیده است. امیر وقتی دلتنگ می شد آن قدر بی قراری می کرد و ناله سر می‌داد و ضجه می زد تا آقایش را می دید.

عزیز من! «هر کجا هستی به فکر خودت باش». مگر در واقعة کربلا سپاهیان حضرت همه درس خوانده و تحصیل کرده بودند؟ اتفاقاً بسیاری از درس خوانده ها و دانشمندان آن دوره نه تنها حضرت را یاری نکردند بلکه در مقابل حضرت نیز ایستادند. اگر می خواهی به درد خودت برسی باید اولاً تا می‌توانی به بندگان خدا خدمت کنی و ثانیاً هرگز از ایشان انتظار پاسخ نداشته باشی.

یعنی در مقابل خدمت خود از دیگران توقع تشکر و سپاس و مزد و پاداش نداشته باش، در یک کلام، سعی کن همیشه آقا باشی.

فکر نکن آنها که اظهار چاکری می کنند در واقع نیز چاکر تو هستند. بیشتر آنها در پیش روی شخصی اظهار چاکری و ابراز تواضع می کنند و پشت سر او می گویند: او چار پای ماست. ایشان تو را گول می‌زنند. هر کجا هستی به فکر خودت باش که دیر می شود.

صفوان جمّال از یاران امام صادق «عَلَیهِ السَلام»، شتربان بود. آنان که اهل حقیقتند چه بسا کارهایی در پیش گیرند تا حقیقت خود را در پشت پرده محفوظ دارند، چه بسا همانند بهلول عاقل تظاهر به دیوانگی کنند. روزی صفوان در بصره شخصی را مشاهده نمود که برای امام صادق «عَلَیهِ السَلام» اظهار دلتنگی میکرد. امام نیز در مدینه بودند که از مدینه تا بصره حدود هزار فرسخ فاصله است. صفوان به او گفت: آیا می خواهی اکنون به خدمت آقایت برسی؟ گفت: البته که می خواهم. صفوان هم گفت: دستانت را به من بده و چشمانت را ببند. «بسم الله الرحمن الرحیم» بگو و چشمانت را باز کن. همین که باز کرد دید در مدینه است. صفوان گفت: برو آن در را بزن که درِ خانة امام صادق «عَلَیهِ السَلام» است. آن مرد جلو رفت و در را زد و داخل منزل شد. دید صفوان جمال همان جا در کنار آقا نشسته است. حال، این صفوان به ظاهر یک شتربان ساده است اما می بینی شغل و سِمَت اعتباری هرگز مبین احوال دردی افراد نیست، مهم جوهرة اشخاص است.

هر کجا هستی به فکر خودت باش که در همه حال می توان طهارت قوة خیال پیدا کرد.

       توره که دارمه مال و مناله کورمه                  زر ره که دارمه سنگ و سفاله کورمه[۷]

         اونـی که وسه یــــاد بایــــرم باینه                  حـرف زیــادی و قیل و قاله کورمـه

 

                                                                                     «والحمدلله رب العالمین»



[1] . الهی نامه، ص 27.

[2] . اعراف / 179

[3] . آل عمران / 19.

[4] . امیر از میر گرفته شده که به معنای طعام دهنده است. به حضرت امیرالمؤمنین امیر گفته اند زیرا ایشان طعام دهندة علوم و معارف به مؤمنین بوده است.

1-     یعنی چهره تو به خوبی گل آتشین است         من به آتش می روم اگر آتش همین است

        دهن حلقه میم و لب انگبین است                    نُه چرخ فلک خوشه چین خِرمن توست

2-    یعنی کنار دریا یک ستاره دیدم                          قنبر در جلو و شاه مردان سوار بود

       ای شاه مردان جواب مــرا بـــده                        تا در آغوشش بگیرم قبر امام رضا را

1-یعنی تو را که دارم مال و منال را می خواهم چکار؟       

طلا را که دارم سنگ و سفال را می خواهم چکار؟

آنرا که باید یاد بگیرم گرفتم                           

حرف زیادی و قیل و قال را می خواهم چکار؟

موضوع مطلب : طهارت,
ارسال شده توسط Waiting در ساعت 06:05 ب.ظ | نظرات شما ()