تبلیغات
مُرَبیِ نُفوسْ (مراتب طهارت)
* یا طُهر ، یا طاهر ، یا طَهور ، یا طَیهور ، یا طَیهار *
صفحه نخست ارتباط با ما مشاهده در موبایل لینك RSS
كاربر میهمان خوش آمدید
جمعه 26 اسفند 1390
بسم الله الرحمن الرحیم

با سلام خدمت شما بازدید كنندگان گرامی
كلیه مطالب این وبلاگ بر گرفته شده از بیانات با ارزش و بی نظیر مربیان برجسته نفوس حضرات استاد علامه حسن زاده آملی روحی فداه و استاد داود صمدی آملی حفظ الله می باشد. وبلاگ مربی نفوس دروس اساتید را از پایه در اختیار شما مشتاقان سعادت و كمال قرار می دهد تا پله پله مراحل كسب معارف حقه را پیموده و ان شاالله به مقام قرب الهی نائل شوید .
قابل ذكر است در صورت هر گونه ابهام یا سوالی در مورد این مباحث می توانید به سایت بسیار ارزشمند مشكات ولایت رجوع كنید و ابهامات خود را برطرف نمایید. سایت مشكات ولایت بی نظیرترین مرجع در فضای مجازی می باشد كه دروس و مباحث حضرت علامه روحی فداه را در اختیار عاشقان سیر و سلوك الی الله قرار می دهد .




بیان مراتب و مقامات علامه حسن زاده آملی از زبان شاگرد برتر او آیةالله صمدی آملی

گر بخواهیم در عصر حاضر تمامی کمالات و مقامات علمی و معنوی اساطین علوم و فنون مختلف را مع الاضافه در وجود مبارکی به عیان نشسته و با ملاحظه آثارش ؛ نشانه های بارزی در دلالت امارت بی شراکت مجربات و مجاهدات و مکاشفات دانشمندان اسلامی به صورت یکجا در یافت نماییم ،بی مداهنه و بی مبالغه آن وجود نازنین شیخ عارف کامل مکمل حضرت ابوالفضائل استاد علامه حسن زاده آملی روحی فداه خواهد بود.

آری همو که محیی عظم رمیم است و مفتاح فتاح علیم ،محبوب امر حکیم است و واله قران  کریم ،ساری در صراط مستقیم است و صاحب عرش عظیم ،درمان درد سقیم است و در ّ یتیم ،ادم ایمن از دیو رجیم است و مظهر حدیث و قدیم ،اصحاب کهف و رقیم است و صاحب گنج عظیم ،فارغ از امید و بیم است و متجلی به صر صر و  نسیم ،قطره ای از دریای وجود است و لمحه ای از شمس وجود ،نکته ای از غیب و شهود است و شمه ای از فیض نمود ،چه گویم در وصف صفای صورتش که حسن صورت است و حسن سیرت است و حسن سریرت ، آنچنان در فریدی است که براعت استهلال تولد حضرتش ،تجلی اسم اعظم طیهار در واله مکرمه اش و طهارت از ارجاس حین الولاده بوده ،که خود منبئ از آنسویی بودن علم ایشان و مکتفی بودن نفس قدسیه اش میباشد. چه اینکه در روایت از امام ملک و ملکوت باقر آل محمد صلوات الله و سلامه علیه سوال شد :«ما علامة الامام الذی بعد الامام» حضرت در جواب فرمودند: طهارة الولادة و حسن المنشأ ...

موضوع مطلب : طهارت,
ارسال شده توسط Waiting در ساعت 01:01 ق.ظ | نظرات شما ()
جمعه 4 اردیبهشت 1394


«مجلس بیست و نهم»

 

© سِرّ انسان و ربّ مطلق و مقید

 

«بسم الله الرّحمن الرّحیم»

سِرّ انسان و ربّ مطلق و مقیّد

حضرت آقا در تعریف سر فرمودند که:

«سرّ انسان آن حصه وجودی از مطلق تجلی جمعی است که بدان حصه به حق مطلق مستند است.»

حق مطلق را یک تجلی بسیط است که از آن به «صادر اول» تعبیر می کنند. در حقیقت اولین چیزی که از حق صادر می شود این تجلی است که مقام جمعی دارد و تمام کلمات وجودی را شامل می شود. از آن به تجلی اول، تجلی جمعی و حقیقت محمدیه ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ  نیز تعبیر می کنند. در حقیقت از حق متعال همین یک تجلی ظهور پیدا می کند و تمامی موجودات به منزله حصه هایی هستند که به همین یک تجلی ارتباط دارند. راه ارتباط هر موجودی با این یک تجلی را به حصه وجودی آن موجود تعبیر می کنند. هر کدام از موجودات به منزله جدولی هستند که از این دریای عظیم بینهایت تجلی اول منشعب می شوند و از آن بهره می گیرند. این جدول وجودی به خاطر اتصال با تجلی جمعی با حق مطلق مرتبط است که «یک فروغ رخ ساقی است که بر جام افتاد»

             ما جـدولی از بحــر وجـودیم همـه              ما دفتری از غیب و شهودیم همه

            ما مظهری از واجب الوجودیم همه              افسوس که در جهل غنودیم همـه

سرّی که استناد به حق مطلق دارد را نیز باید تطهیر کرد. همان سری که به جدول وجودی و یا حصه وجودی تعبیرش کردیم. حضرت آقا در هزار و یک نکته از امام صادق «عَلَیهِ السَلام» حدیثی را شرح می فرمایند که امام صادق «عَلَیهِ السَلام» فرمودند:

«خداوند مرا از ذات خویش اختراع کرد و بعد از من پرسید: من نسبت به تو و تو نسبت به ذات من چگونه هستی؟ من در جوابش گفتم من نسبت به ذات تو همانند شعاع هستم به آفتاب و تو نسبت به من همانند آفتابی نسبت به شعاع.»

اما باید دانست این زبان حال هر موجودی است که امام صادق آنرا به زبان آورده اند.

طهارت سرّ به این است که انسان به حق مطلق متصل شود نه حق مقید که از آن تعبیر به رب النوع و رب خاص هم می کنند زیرا در ابتدا هر کس رب خودش را صدا می زند و کسرة زیر باءِ «یا ربِ یا ربّ یا ربّ» دعای کمیل نیز نشان از حذف شدن «یاء» دارد یعنی در اصل «یا ربی» بوده ـ ای خدای من ـ و بعد «یاء» حذف شده است. همینطور «یاء» آخر الهی، سیدی و مولای همه اینها دلالت بر صدا زدن انسان حق مقید خودش را دارد. انسان در مقام طهارت سِر باید از این رب گذر کند و به رب مطلق برسد. در شرح دروس معرفت نفس عرائضی در مورد حق مطلق و حق مقید تقدیم داشته ایم. در ادامه آمده:

«و طهارت سرّ ... به زوال احکام تقییده ای که به سبب معیت با عین ثابته اش که مجلای قابل تجلی و مقید آنست عارض وی می گردد، می باشد...»

هر جدولی که به رب خاص مرتبط باشد احکام وجودی آن جدول نیز مقید خواهد بود. حدیثی به نام «حدیث تحول» داریم که در شرح فصوص قیصری نیز آمده است. در آن حدیث می‌خوانیم که خداوند در روز قیامت کبرای انسانی برای بندگانش آنطور که هست تجلّی می کند. وقتی حق مطلق به عبد، عرضه می شود او را کرده و می گوید: چنین خدایی را قبول ندارم زیرااصلاً با آن آشنایی نداشته ام. بعد خداوند صورت خود را عوض می کند و متحول می شود و آنگونه که بنده او را شناخته خود را به ایشان نشان می دهد معلوم می شود چنین عبدی طهارت سرّ پیدا نکرده است ومتصل به حق مطلق نشده است. و لذا الان هم که می بینید  ما خداپرستی می کنیم به خاطر این است که حضرت حق امور مادی ما را تأمین می کند اما اگر از امروز بخواهد طوری تجلی کند که کسب و زندگیمان به هم بخورد در جا می گوییم «این دیگر چه خدایی است که زندگی ما را نابود کرده است. ما خدایی می خواهیم که برنامة زندگی ما را به هم نزند. بلکه کسب و کار ما را رونق بدهد و خلاصه آنطور که ما می‌خواهیم باشد»

توجه داشته باشید که عبارت کتاب بسیار سنگین است. ما اگر بخواهیم آنرا پیاده کنیم باید حداقل ماهها با شما به مباحث سنگین عرفانی بپردازیم. اکنون به همین تمثیلات متعارف بسنده می کنیم. ما خدایی می خواهیم که به زن و فرزند ما برسد. مریضی ما را شفا دهد و مشکلات مارا حل کند.این رب مقید است که می خواهیم همه چیز را مطابق با خواست ما قرار دهد. در حالیکه دیگران هم خواسته های گوناگون در مقابل خواسته های ما دارند که می خواهند پروردگارشان مطابق با آنها عمل کند. همه باید از زمین و آسمان و خورشید و دیگرموجودات استفاده کنند. عالم برای همة موجودات است. اگر قرار باشد هر کسی مطابق با خواسته های خودزندگی کند لازمه اش این است که برای هر انسانی عالمی بیافرینند تا هر که خواست ببارد و هر که خواست بتابد. در عین حال عالم به گونه ای تنظیم شده که هر کس در طول عمر خود تقریباً به همه خواسته های خود می رسد. ارباب جزئی همة اشخاص را اداره می کنند. آنها هم اغراض تک تک موجودات را تغذیه می کنند و هم نظم مجموعه عالم را حفظ می‌نمایند. پس در حقیقت رب مطلق و رب مقید یک حقیقت می باشند. اگر عبد، خدا را فقط از زاویة دید خود ببیند در این هنگام او را به اندازة خواسته های خود مشاهده می کند؛ این مقدار را به رب مقید تعبیر می کنند که به اندازة قابلیت خود فرد است. امااگر خدا را وسیعتر از اقتضائات خود دید تا جائیکه او را خداوند تمامی موجودات عالم مشاهده کرد؛ از این تعبیر به رب مطلق می کنند.

پس دانستیم که مراد از ارباب جزئی خداهای متعدد نیست، تا بگویی این خدای انسان، این خدای درخت، این خدای خورشید رب مقدیند و آن دیگری هم که خدای تمامی موجودات است رب مطلق می باشد. زیرا این همان وحدت عددی است که در متنش شرک قرار دارد. خداوند هم در قرآن کریم اشاره ای به رب مقید و ربّ مطلق نموده است. آنجا که فرمود: «فللّه الحمد ربّ السموات و ربّ الارض ربّ العالمین»[۱]؛ «رب السموات» تمام موجودات ماوراء طبیعت را شامل می شود و رب الارض تمام موجودات مادی را. پس دو رب جزئی همة کلمات وجودی را در بر می گیرند. بعد بدون اینکه واو عطفی بعد از این کلام بیاورد این دو رب جزئی را معرفی نمود و فرمود: «ربّ العالمین» که ایندو همان رب مطلق هستند به این معنی که اگر انسان جدول وجودی خود را باز کند می‌تواند از ارباب جزئی عبور کند و به رب مطلق متصل شود. در حقیقت خداوند با عطف نکردن رب العالمین به رب السموات و رب الارض خواسته بگوید: رب مطلق از رب جزئی جدا نیست بلکه این ظرفیت افراد است که مختلف می باشد.

اگر آفتاب وجودی حق آنگونه که بر چشم خاتم الانبیاء تلاءلؤ کرد برای دیگران هم ظهور کند کسی طاقت نمی آورد و همه از بین می روند که به یک معنی زلزلة قیامت همان تجلی حق مطلق بر بندگان می باشد بعد از این زلزله کسی نمی تواند به حق اقرار کند. بعد خداوند دوباره برای هرنفر تجلی می کند تا به حساب آنها رسیدگی نماید. این مقام را تعبیر به تنزل نیز می کنند. همانند اینکه اگر استادی  با ظرفیت وجودی خود برای شاگردان ابتدائی اش ظهور کند همة شاگردان متلاشی می شوند. بعد که استاد می بیند شاگردان آن گنجایش را ندارند، خود را تنزل می دهد و مطلب سنگین خود را در غالب یک مثال و یا مسائل عادی دیگر القا می کند. بعد هم شاگرد خیال می کند حقائق معلمش به همین مقداری است که او می خواهد و حال اینکه معلم حقائق بسیاری دارد منتهی چون سر و کارش با کودک و کتاب است مجبور می شود راه کودکی را در پیش بگیرد و خود را پائین بیاورد و آنطور که آنها میخواهند حرف بزند. حال اگر این معلم بیاید و مطلب خود را در غالب چند معادلة ریاضی بیان کند شاگردان می گویند: ما چنین معلمی را قبول نداریم. «فللّه الحمد ربّ السموات و ربّ الارض ربّ العالمین»

قابل به مقدار قابلیت خودش خدا را نظاره می کند اما در حقیقت ما همه مرتزق از مشکات وجودی حضرت خاتم الانبیاء ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ  هستیم. تجلی تام حق مطلق برای پیامبر اکرم  ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ است و تمامی تجلیات در این یک تجلی جمع اند. آقایان همین را تشبیه به آفتابی کرده اند که نور آن از راه شبکة پنجره به درون می آید. نور آفتاب یکی است اما چون شبکه ها و رنگ آنها متعدد است آنکه در درون است نور را به رنگهای مختلف می بیند که:

           چون به چشمش داشت شیشه کبود           زین سبب عالم کبودش می نمود

وقتی به تجلی تام رسید می بینید که آیة «اذا زلزلت الارض زلزالها و اخرجت الارض اثقالها»[۲] پیش آمده است. همه از قید به در رفته و از سنگینی و ثقل بیرون آمده اند.

آری تا از جدول و کانال وجودی خود به حق مطلق نرسی سلطان حقیقت وجود برایت ظهور نمی کند باید زحمت بکشی و از این روزنه به آفتاب وجودی متصل شوی تا کل عالم را به معنای حقیقی اش مشاهده کنی.

                                                                                     «و الحمد لله ربّ العالمین»




۱-جائیه/۳۶

۲-زلزله/۱و۲

ارسال شده توسط Waiting در ساعت 12:34 ب.ظ | نظرات شما ()
جمعه 28 فروردین 1394


«مجلس بیست و هشتم»

 

© انواع ارتباط انسان به خداوند

 

«بسم الله الرّحمن الرّحیم»

انواع ارتباط انسان به خداوند

بزرگان اهل معرفت دو نوع ارتباط را بین انسان و خداوند مطرح می‌فرمایند: یک نوع ارتباط ترتیبی موجودات است که جمادات از کانال وجودی نباتات و نباتات از کانال وجودی حیوانات و حیوانات از کانال وجودی انسانها و انسانها از کانال وجودی انسان کامل به خدای متعال ارتباط پیدا می کنند که سلسلة موجودات از انزال مراتب تا مرتبة بالا در یک مسیر الهی اند. همین یک مسیر برای به کمال رسیدن همة موجودات کافی است و همه می توانند از همین صراط مستقیم به حضرت حق اتصال یابند. این یک مسیر طولی برای تمام موجودات است که «إنّا لله و إنّا إلیه راجعون».

ارتباط دیگر، ارتباط خصوصی هر موجودی با حق متعال است که جز خداوند کسی از آن باخبر نیست چه بسا حتی مراتب وجودی مافوق موجود نیز از این ارتباط خبر نداشته باشند. البته حضرت خاتم الانبیاء و امیرالمؤمنین که به مقام صادر اول راه یافته اند از این ارتباط سِرّی مطلعند زیرا که صادر اول رق منشور همه کلمات نظام هستی بوده و در اسرار همه موجودات سریان دارد لذا هر کسی که به آن مقام دست یافت از رابطه مرموز باخبر است این یک رابطة مرموز و عجیبی است که فقط شخص و خدای او از آن خبر دارند. چه بسا افرادی که ظاهراً با خداوند قطع رابطه کرده اند اما از آن راه خصوصی با خداوند مرتبط شده اند.

گفتیم که پیغمبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ  صاحب مقام نبوت و ولایت مطلقه است و شأنیت آن مقام این است که به هر موجودی به اندازة تقاضا و اقتضائی که از خداوند دارد نعمت و کمال بدهند و پیامبر چون واسطة فیض خداست باید از ارتباط هر موجودی با خدای خویش باخبر باشد. او باید مطابق با قابلیت هر موجودی نعم و حقائق الهی را برای موجودات سرازیر کند. منتهی گاهی به اسم شریف «ظاهرِ» حق واسطه می شود و گاهی نیز ولی مطلق خدا به اسم شریف «باطنِ» حق فیض را به استعدادها افاضه می کند. پیغمبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ  فیض وجود را می گیرد و به رحمت رحیمیه و رحمانیه به موجودات می بخشد. او از سفرة بابرکت خاص و عام الهی باخبر است و موجودات در آئینة جمال وجودی پیغمبرـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ کمال خود را می بینند بعد از این پیغمبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ  می گوید: او قابلیت می خواست تا به کمال و فعلیت برسد ما واسطة فیض حق به او شدیم. او کمال اول می خواست ما واسطة او شدیم از آن به بعد اگر خود این شخص خواهان ملاقات خصوصی با خدایش است ما به آن کاری نداریم. ضرورتی ندارد که در کار مردم تجسس کنیم او خودش می داند و خدای او. جناب رسول الله ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ  می‌فرمودند: «لی مع الله وقت لا یسعنی فیه ملک مقرّب و لا نبیّ مرسل»[۱] وقتهایی پیش خدا می روم که در آن وقت هیچ کسی نه فرشتة مقربی و نه پیغمبر فرستاده ای در نزد خداوند نیست بلکه محضر خصوصی محض است. ائمه ـ علیهم السّلام ـ نیز این حرفها را می‌زدند. صحبت از وقتهایی می کردند که در آن موقع هیچ کسی حتی پیغمبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ  به عنوان نبی مرسل (نه صادر اول) پیش خدا نبودند. خود بودند و خدای خود که امام صادق «عَلَیهِ السَلام» می‌فرماید: «کنا مع الله حالات لا یسعنی فیها ملک مقرّب و لا نبیّ مرسل»؛ آنجا مقام فردیت تامه است یعنی عبد نسبت به پروردگار خود فرد مطلق می شود و یکه و تنها در مقابل خداوند قرار می گیرد که امام صادق «عَلَیهِ السَلام» می فرماید: در آن حال می بینم "او" ما شده و "ما" او شدیم در عین حال «ما» ما هستیم و «او» او. پس در متن جدول وجودی هر شخصی که راه ارتباط عمومی موجودات با دریای بیکران عالم است یک ارتباط ریز و نامرئی قرار دارد که مورد ادراک هیچ کس قرار نمی گیرد. خداوند نیز به پیغمبرش می گوید: یا رسول الله! بندگان ما را به دید بد و خوب نگاه نکن. چه بسا افرادی را بدببینی که در واقع بد نباشند. گر چه در این مورد و مواردی شبیه این، خطاب خداوند ظاهراً به پیغمبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ  است اما چون او می داند که امت رسولش نسبت به همدیگر اینگونه اند به پیغمبر خود سفارش می کند تا او به مردم ابلاغ نماید و گرنه خود رسول ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ  به این فرمایشات نیازی نداشته اند. این درد عمومی مردم است که خداوند از طریق پیغمبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ  به آنهاالقا کند. در روایات دیگر آمده، خداوند لیله القدر را در بین شبهای سال پنهان نموده است، همان طورکه انسان خوب را در بین افراد جامعه پنهان کرده است.

شخص نمی تواند با معیارهای اجتماعی و اعتباری و گروهی و شخصی و دنیایی آدم شناس شود. ممکن است ده، بیست سال با افرادی ارتباط داشته باشد و خیال کند آنها افراد خوبی هستند اما بعد از سالها متوجه شود که یک نقطة ریز و مرموز در آنها کار خودش را کرده است. هیچگاه اعمال و افعال افراد به تمامه حکایت از درون آنها نمی کند. و لذا فرمودند: شما از درون افراد خبر ندارید. ممکن است شخصی نود و نه درصد بد باشد و نود و نه درصد آن یک درصد باقی مانده هم بد باشد که اصلاً به ذهن انسان نیاید و همان کار خود را بکند و شخص را به کمالات لایق انسانی خود برساند.

لذا اینطور که ظاهراً از زیارت عاشورا برداشت می شود زمانی همه از جهنم بیرون خواهند آمد و مقام خلود جهنم فقط برای چند نفر باقی می ماند که؛

«اللّهم خصّ انت اول ظالم باللعن منّی و ابدا به اولاً ثم الثّانی و الثّالث و الرّابع»[۲] غیر از آنها، فرعونها، نمرودها، هارون الرشیدها، شدّادها، همه بالاخره از جهنم خارج می شوندآنها که حجت الله را کشتند و ولی الله را شهید نمودند. اما این چند نفر باقی می مانند همانگونه که پیغمبرـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ  «کلمة طیبة کشجرة طیبة اصلها ثابت و فرعها فی السماء»[۳] است، ایشان نیز «کلمة خبیثة کشجرة خبیثه اجتثّت من فوق الارض»[۴] می باشند.

راجع به زیارت عاشورا خیلی فکر کنید. تمامی ائمه اطهار«عَلَیهِم السَلام»  صاحب مقام محمودند و این مقام موجب می شود که بسیاری از گناهکاران را حتی آنان که در حقشان ظلم بسیاری روا داشتند، مورد شفاعت خواهی خود قرار دهند این است که آن شاعر، خطاب به سید الشهدا «عَلَیهِ السَلام» عرض می‌کند: با سخاوتی که شما دارید می ترسیم وقتی به بهشت رفتیم یزید را هم در آنجا ببینیم! آن وقت چگونه باید تحمل کنیم؟! و لذا باید به شیعیان گفت: نهایت سعی تان را بکنید تا در مراتب مادون بهشت قرار نگیرید. زیرا ممکن است بعد ازمدتی در آنجا افرادی مثل یزید را هم ببینید. چه بسا افرادی که بعد از آن آرزو کنند در جهنم می بودندتا این افراد را نمی دیدند زیرا آنها جهنم راتخلیه شده می بینند و دلشان می خواهد در همانجا با خدای خود در مقام عندیت به سر برند و دیگر خود را در کنار اینگونه افراد را نبینند. رأفت و دلسوزی ائمه«عَلَیهِم السَلام»  بسیار عجیب است. البته این به آن معنی نخواهد بود که ستمکاران و گنه کاران در جهنم هیچ عذابی نمی بینند و یک دفعه وارد بهشت می شوند. نه خیر! آنها در ابتدا در نهایت عذاب قرار می گیرند تا پاک شوند. زیرا بهشت پاک است وجایگاه طیبین است و تا کسی از طهارت لباس گرفته تا طهارت قوة خیال و عقل و نفس وروح و حقیقت و سرّ، خود را تطهیر نکند نمی تواند وارد بهشت شود. او باید یکپارچه پاک گردد تا بتواند در بهشت وارد شود. مریضی که هیچ جای بدنش سالم نمانده پزشکان باید آنقدر او را جراحی کنند تا بالاخره بتواند روی پایش بایستد. پس بهشت رفتن انسان، کار آسانی نیست.

غرضم این است که انسان در طهارت سِر می خواهد از حصه وجودی خود ارتباطی با حق مطلق برقرار کند و حق مطلق غیر از حق مقید است. تمام انسانها برای خود رب خصوصی دارند که تقاضا و احتیاجات خود را در پیشگاه این رب مطرح می کنند. در روایات آمده: «من عرف نفسه فقد عرف ربه» هر کسی خود را بشناسد ربِّ خود را شناخته است. این همان رب خصوصی است که از آن به رب مقید و رب جزئی نیز تعبیر می کنند. انسان در طهارت سرّ می خواهد از این رب هم گذر کند و در نهایت به حق مطلق که ربّ رسول الله ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ  است برسد. «و انّ الى ربک المنتهى»[۵]. زیرا چه بسا افرادی که می خواهند جز خداوند کسی از مناجاتشان اطلاعی نداشته باشد. لذا در مورد مردم کوچکترین حرفی نمی توان زد. به راحتی نمی توان مردم را خوب یا بد دانست و باید در این امر کاملاً محتاط بود. شاید همان کسی که ما او را بدترین بدها می دانیم یک ارتباط کوچک خصوصی با خداوند داشته باشد. خداوند مهربان است. و درصد وسیزده جای قرآن در ابتدای سوره ها و در یک جا در میان سوره خود را الرحمن و الرحیم معرفی کرده است. سورة توبه هم گر چه با بسم الله الرّحمن الرّحیم شروع نشده است اما ابتدای آن با حرف باء شروع شده است که؛ «برائة من الله و رسوله الی الذین عاهدتم من المشرکین» و در روایتی آمده تمام حقائق بسم الله الرّحمن الرّحیم در «باء» آن جمع شده است. پس با این بیان می‌توان گفت کانه حقیقت بسم الله الرحمن الرحیم در «باء» ابتدای سورة توبه هم آمده است اما نه به صورت بسم الله الرّحمن الرّحیم بلکه به صورت باء. اینگونه بیان کردن هم خود نوعی تلطیف سِرّ نمودن است زیرا خداوند به ظاهر خود را بسیار غضبناک و خشمگین نشان داده است و از کفار و مشرکین برائت جسته است. اما در ابتدای آن با ظرافت «باء» را قرار داده که بگوید: گر چه خشمگینم اما کینه نمی‌کنم. من هم مهربان هستم. گر چه اولیای مرا کشته اید گر چه بندگان خوب مرا به شهادت رسانده اید و گر چه تا می توانستید ظلم و ستم کردید اما من مانند عوام مردم کینه توزی ندارم. «بسم الله الرحمن الرحیم» را برداشتم ولی در ابتدای آن «باء» قرار دادم تا هر کسی آن مهر و محبت من را نبیند و رویش باز نشود. وقتی خود را جمع و جور کردی و حواست جمع شد و با من ارتباط برقرار کردی در نهایت به تو خواهم گفت که «باء» را در ابتدای آن برای همین موقع قرار داده بودم. لذا وقتی که گنه کار پی به رأفت و دلسوزی خدا می برد پشیمان می شود و توبه می کند. و به همین خاطر اسم سوره را هم «توبه» گذاشته اند. اتفاقاً  «تبرّی» را هم که به معنای دوری کردن گرفته اند از بری آمده است و ابتدای آن «باء» دارد. بعد از غضب و تشر خداوند پیامبرـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ  هم دیگر جرأت نمی کند تا واسطه گری امت خویش را انجام دهد. اما خداوند با اشاره ای به او می فرماید: تو ناراحت نباش. می‌دانم آنها امت تو هستند اگر چه آنها بدی کرده اند ولی من خدای مهربان آنها هستم. و راه را برای آنها نمی بندم. «باء» ابتدای سورة توبه را برای لحظه ای قرار می دهم که ایشان در دنیا پشیمان شوند و دست از کارهای خلافشان بردارند و رستگار شوند و یااینکه در آخرت چنان با آتش را استحاله یابند تا بسوزند و نهایتاً تطهیر گردند و وارد بهشت شوند آری، تو غصه مخور که همة آنها به سوی من بر خواهند گشت.

                                                                           «و الحمد لله ربّ العالمین»

--------------------------------------------

۱-اسفار ج۳، ص ۶۳

۲-زیارت عاشورا

۳-ابراهیم/۲۴

۴-ابراهیم/۲۶

۵-نجم/۴۲


موضوع مطلب : طهارت,
ارسال شده توسط Waiting در ساعت 10:13 ق.ظ | نظرات شما ()
جمعه 11 مرداد 1392

«مجلس بیست و هفتم»

 

© سِرّ انسان و اشتقاق این مرتبه از آیات قرآنی

© مراتب وجودی قرآن در رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم)

© نحوه خواندن قرآن

 

«بسم الله الرّحمن الرّحیم»

سِرّ انسان و اشتقاق این مرتبه از آیات قرآنی

«سِرّ انسان آن حصّه وجودی از مطلق تجلی جمعی است که بدان حصه به حق مطلق مستند است، و از حیثیت همین حصه به حق مطلق مرتبط است. و طهارت سِرّ به اتصالش به حق مطلق و زوال احکام تقییدیه ای که به سبب معیّت با عین ثابته اش که مجلای قابل تجلی و مقید آنست عارض وی می‌گردد، می باشد. زیرا که حکم حتمی و سنت بتّی حق سبحانه است که هر تجلی و صفات آن تابع مجلائی که مرآت آنست می باشد «و لن تجد لسنه الله تبدیلا و لن تجد لسنه الله تحویلا.»

از جهت علمی این بحث و مطالبی که در آن است بسیار سنگین و پر حرف می باشد. مرتبة بالاتر از روح و حقیقت انسان را «سرّ انسان» تشکیل می دهد. اما اصطلاح سرّ در عرفان برای مرتبه ای از مراتب باطنی انسان، از قرآن گرفته شده است که در آیات قرآن کریم آمده: «خداوند به سِرّ شما آگاهی دارد.» چه اینکه لفظ نفس، روح و عقل نیز برای انسان، در قرآن آمده است. لفظ خفی هم در قرآن آمده است که خداوند می فرماید: «یعلم خائنه الاعین  و ماتخفی الصدور»[۱] یعنی خداوند به نگاه خیانت چشم خلق و آنچه که در دلهایشان است آگاهی دارد. مرتبه خفی نفس انسانی مقامی است که انسان در آن مرتبه گمان می‌کند کسی جز او از اندوخته های وی باخبر نیست اما خداوند می فرماید: اینطور نیست، من از آن مخفی گاهها نیز خبر دارم.

در بین عرفا تعبدی وجود دارد که موجب می شود ایشان اصطلاحات خو را هم از الفاظ قرآنی و روایی اخذ کنند برخلاف فلاسفه که بیشتر الفاظ را از خودشان جعل می کنند. اگر چه در فلسفه نیز الفاظی از قرآن و روایات گرفته شده است. اما عارف بیش از فیلسوف تعبّد به اخذ اصطلاحات از کلمات قرآنی و روایی دارد چه اینکه تعبّد عارف به انجام احکام شرعیه قویتر و سابقتر از تعبّد فیلسوف به احکام شرعیه است یعنی در حقیقت، عارف ابتدا عبودیتش را در پیشگاه الهی تثبیت کند و بعد برای رسیدن به مرحلة شهود عبودیتش، در مسیر به راه می افتد ولی حکیم زود متعبد نمی شود و می گوید: اول باید برهان و استدلال اقامه کنید اگر توانستید آنگاه می پذیریم در حالیکه عارف از همان اول واقعیت وجود را می پذیرد و متعبد می شود. تا ان شاء الله در مسیر انسانی خود به شهود حقایق منطوی در موجودات نائل شود.

جناب محقق قیصری در شرح فصوص قیصری می فرماید که: ما در عرفان نیازی به اقامة برهان نداریم. زیرا عرفان مرحلة شهود انسانی است ودر آنجا انسان، خود همه چیز را می بیند. منتهی برای اینکه دست حکیم را بگیریم وایشان را از مرحلة دلیل و برهان به مرحلة عرفان و شهود، راه دهیم مجبور می‌شویم که رنج برهان و استدلال را بر دوش کشیم و حرفهای خود را برهانی کنیم تا از این طریق به حکیم ندای «تعالوا» داده باشیم. لذا اهل عرفان آنچنان متعبدند که می گویند تمام سعی و کوششمان را می کنیم تا هر آنچه در قرآن و روایات آمده را مشاهده کنیم.

 

شهود انزال آیات قرآنی در مرتبة سِرّ

در سورة بقره بعد از بسم الله الرحمن الرحیم اولین آیه، حروف مقطعه «الم» است که در رموز آن باب هفدهم دفتر دل دیوان حضرت آقا به این بیت مصدّر است:

            به بسم الله الرحمن الرحیم است                  کنوزی کان الف و لا م و میم است

یعنی بر اساس بسم الله الرّحمن الرّحیم، کنز و گنجهایی در «الم» نهفته است که در این باب می خواهیم چند تا از این گنجها را مکشوف سازیم.

حضرت آقا می فرمودند: وقتی که قرآن می خواست نازل شود هر سوره ای که در آن حروف مقطعه بود ابتدا از راه دور این حروف به صورت کشیده می‌آمد به طوریکه از ابتدای عالم شروع می شد و تا انتهای آن ختم می شد. یعنی مثلاً در سورة بقره ابتدا «الف» به صورت کشیده، «لام» به صورت کشیده و «میم» به صورت صوت و نغمه ای کشیده می آمد و کل نظام وجود را همین یک نغمه می‌گرفت و پر می کرد. این صدا ابتدا خیلی ضعیف به گوش می رسد اما بعد کم کم قویتر و قویتر می شود وهنگامی که صوت ونغمة میم به اتمام رسید ناگاه می‌بیند کل 286 آیة سورة بقره برای انسان مکشوف شده است. همچنین نزول تمام سوره هایی که در ابتدا آن حروف مقطعه است به همین شکل می باشد یعنی مطابق با هر سوره ای وقتی این نغمه شروع می شود و به انتها می رسد متن سوره در شخص پیاده می شود. که حضرت آقا لحن خاص آن نغمه را در می‌آوردند و از اینجا معلوم بود که ایشان صدای این نغمه را در مرتبة سرّ خود چشیده و یافته اند و خودشان آن تمثلِ تنزل قرآنی را داشته اند و دیده اند که وقتی قرآن بر پیغمبرـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ  نازل می شد چگونه در او پیاده می گشت.

آری نفس مجرد است و مکان و زمان ندارد و لذا اشکال کسی که می گوید: «قرآن برای پیغمبرـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ  در 1400 سال قبل نازل شد و بعد از گذشت آن زمان هیچ کس نمی تواند ادعا کند و بگوید که قرآن به چه نحوی برای حضرتشان نازل شده است» با این اصل دفع می شود، این است که باب هفدهم دفتر دل معنای بسیار سنگینی را داراست. و دقّت در حقایق مندرج آن انسان را در مبحث سِرّ از مراتب باطنی وجودی انسانی کمک می کند.

مراتب وجودی قرآن در رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم)

غرض اینکه عرفا می گویند: ما وظیفه داریم هر آنچه را قرآن و روایات گفته اند بچشیم و مشاهده کنیم. مثل یک مفسر به تفسیر آفاقی قانع نمی شویم که فقط چهار کتاب تفسیری دیگران را ببینیم و بعضی از نظرات را رد کنیم و در آخر هم نظر شخصی خودمان را بیان کنیم. ما کاری نداریم که این آیه در فلان روز و فلان حادثة جنگی نازل شد بلکه خود می خواهیم حقیقتاً مرتبة تنزل و انزال قرآن را مشاهده کنیم تا معنی واقعی انزال را بیابیم.

البته باید به این نکته نیز توجه داشت که ممکن است هر کسی مطابق با استعداد و توانایی خودش بدون داشتن استاد طیّ طریق نموده ای به این حقائق دست یابد و خودش هم توجهی به آنها نداشته باشد. که این بی توجهی و بی‌عنایتی به حقایقی که رو کرده موجب می شود کم کم دریافت این حقائق نیز منقطع شود. به هر حال این قوة نزول قرآن در نهاد همة ما قرار داده شده است.

قرآن یک کتاب اعتباری نیست، تا بگوییم ۱۴۰۰ سال قبل بر پیامبر نازل شده و ما فقط به همین اندازه که در مسائل شرعیِ خود از آن بهره ای بگیریم از قرآن استفاده می نمائیم بلکه حقیقت امر این است که ما باید در مقام تجرد نفس ناطقه خودمان قرآن را بیابیم. و همانطور که قرآن بر پیغمبرـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ  به انزال دفعی نازل شده بر ما نیز نازل شود. گر چه ممکن است به انزال تدریجی هم برای انسان قرآن نازل شود. همانند اینکه انسانی در خواب ببیند مشغول قرآن خواندن است این خواب صرفاً به همین اندازه تعبیر نمی شود ایشان در بیداری فرد قرآن خوانی است و همانطور که انسان بسیاری از چیزهایی را که روزانه با آنها درگیر است در خواب می بیند، قرآن خواندن خود را نیز خواب دیده است. نه خیر! این خود به یک معنی تنزل قرآن بر شخص است. یعنی همانطور که بر جان خاتم الانبیاء ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ  حقائق را به تنزل اجمالی دفعی و به صورت یکبارگی می دهند به این شخص نیز اینگونه می دهند. خلاصه این شخص باید ارتباطی با جان پیغمبر     ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ  برقرار کرده باشد تا بتواند در خواب قرآن بخواند چون حضرت آقا فرمودند: قرآن در بینة محمّدیه ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ نازل شده است. فافهم

در بحث طهارت عرض کردیم چون تمام مراتب وجودی پیغمبر طهارت داشت ایشان تمام حقائق قرآن را به صورت صاف و زلال در تمام مراتب وجودی خود می گرفتند. پس حقیقت قرآن در عالم عقل جناب رسول الله ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ  موجود است که این عالم عقل نظام طبیعت به عنوان یک شأنی از شئون عقل پیغمبرـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ است. زیرا عقل ایشان مثل عقل ما جزئی نیست که مثلاً یک مطلبی به ذهن ما می رسد و به ذهن پنجاه نفر دیگر نمی رسد بلکه عقل جناب رسول‌الله ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ آنچنان وسعت دارد که کلیه عقول همه شأنی از شئون  عقل اوهستند. حال که قرآن در مرتبة عقل پیامبر موجود است پس هر کسی که به هر نحوی با قرآن ارتباط برقرار کند در حقیقت با مراتب وجودی قرآن در خود پیغمبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ  مرتبط شده است. حتی دیدن کسانی هم که فقط چشمشان به خطوط قرآن افتاده همانند افرادی که خواندن قرآن را بلد نیستند اما چشمشان به نوشته ها می افتد، یک نحوه ارتباط است با چشم برزخی جناب رسول الله  ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ که به قرآن ناظر است. و اگر هم کسی در خواب قرآن را مس کند به همین اندازه، مس‌کردن جناب رسول الله ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ را ادراک کرده است و... پس در حقیقت راه ارتباط برقرار کردن با پیغمبرـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ  خود قرآن است که: «ان هذا القرآن یهدی للتی هم اقوم»[۲] ما پیغمبرـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ را خلاصه نمی کنیم در یک جسم چند کیلویی که از مادری متولد شده است و کم کم بزرگ شد و احیاناً چهار تا خواب خوشی دید و چند تمثلی هم داشت و... بلکه ما معتقدیم تمام کلمات وجودی عالم شأنی از شئون پیغمبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ است که از او تعبیر به حقیقت محمدیه ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ  می کنیم. و هر چه خیر است و کمال است در حقیقت، جلوه ای از ذات محمد ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ  است فافهم.

 

نحوه خواندن قرآن

حضرت آقا بارها در درسهایشان می فرمودند:

«هر وقت قصد کردید قرآن بخوانید ابتدا تصور کنید در مقابل پیغمبر نشسته اید و در نزد ایشان می خواهید قرآن بخوانید.»

که اگر شما نحوة نگه داشتن و خواندن قرآن حضرت آقا رادر مجالس ختم دیده باشید، که تصدیق می فرمائید ایشان هیچ وقت قرآن را روی زانو نمی گذارند بلکه به حالت قنوت به دستشان می گیرند و دو زانو می نشینند و کانّه در خدمت رسول الله ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ می خواهند قرآن بخوانند گویا در یک جلسة قرآنی تمام نظام عالم در خدمت پیغمبرـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ حضور یافته اند و رئیس این جلسه هم جناب رسول الله ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ  است. او به حاضرین می گوید قرآن بخوانید تا ببینم درست می‌خوانید یا نه؟ یا بالاتر، ما قرآن می خوانیم تا در پیشگاه پیغمبر اکرم  ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ  معنای آنرا بیابیم. خیال آنرا بفهمیم، بدانیم روح قرآن چیست؟ عقل قرآن چیست؟ سرّ آن کدام است؟ قلب قرآن چیست؟ و... چه خوب است که انسان همیشه به این شکل قرآن بخواند. گر چه ممکن است بعد از مدتی خسته شود و کتفهایش درد بگیرد و حتی این درد به کل اعضای بدن او سرایت کند اما خود این می تواند یکی از راههای تطهیر نفس انسانی باشد.

بعضی از عزیزان نامه می نویسند که گاهی اوقات انسان خوابی می بیند واز خواب برمی خیزد اما به محض بیدار شدن متوجه می شود که بدنش بسیار کوفته و خسته شده است. چه بسا ممکن است قبل از این حال، خواب خوشی هم دیده باشد. باید توجه داشت که خوابها از اعتقادات انسان شکل می گیرند. اعتقادات ایمانی در خواب خود را به صورت صور ملذّه خود را به شما می نمایانند که بعد از خواب خود را بسیار مبتهج و خوشحال می بینید و احساس می کنید در آرامش قرار دارید و این نفس شماست که از خوش بودن اعتقادات شما تکویناً خبر می دهد. گاهی هم عکس قضیه است. شخص خواب خوشی می بیند اما وقتی بیدار می شود خود را گرفته ومنقبض می بیند معلوم می شود نفس او برای بدست آوردن حقائق زحمت زیادی کشیده اما به نسبت رنجی که برده حقائق زیادی برایش حاصل نشده است و بدین ترتیب به قبض می افتد مثل کشاورزی که از بهار تا پائیز، صبح تا غروب کار کند و زحمت بکشد و در پائیز به جای اینکه مثلاً صد خروار برنج درو کند ده خروار بدست آورد لذا ناراحت می شود که ما امسال جان به لب آوردیم و همین مقدار کسب کرده ایم بیننده خواب نیز همین‌طور است تا هنگامی‌که در خواب بود نمی دانست که بدن او برای بدست آوردن حقائق چه زحمتها کشیده است لذا وقتی بیدار می شود بدن خودرا خسته و کوفته می بیند و در مقابل، نتیجة زیادی هم از رنج خود مشاهده نمی کند. در نتیجه، نفس ناراحت می شود و قهر می کند. بهانه گیریهای او باعث می شود که بر بدن فشار وارد آید ودر قبض و گرفتگی بیفتد. نیکو است که انسان در اینجا عبد شکور باشد که ان شاء الله آن درد و رنج در بدن وی کارساز خواهد بود.

مهم آن است که تقدیر نظام هستی بر این بوده که اوهمین مقدار بدست آورد و شخص نباید بیش از آن مقدار گِله کرده و در مقابل خداوند طلبکار باشد.

مثال دیگر اینکه شما در بیداری نخواهید توانست بدون اراده بدن خود را حرکت دهید اما در خواب می بینید که می‌خواهید پا روی پله ای بگذارید اما ناگهان پایتان روی دو پله پایینتر می رود و آنچنان در خواب می پرید که در بیداری هیچ وقت نمی توانید چنین پرشی داشته باشید. در یک لحظه سراسر بدنتان با ترس خاصی به لرزه درمی‌آید در حالی‌که هنگام بیداری ارادة شما باعث می‌شود که همة رگها و استخوانها و مفاصل در اختیار شما باشند. اما وقتی می خوابید هیچ اراده ای برای حرکت کردن ندارید. لحظه ای که از خواب می پرید می بینید تمام ذرات وسلولهای بدن شما می خواهند از هم جدا شوند. نتیجه این پرش در خواب، خستگی و کرفتگی بدن خواهد بود که حضرت آقا در قصیدة شقشقیه دیوان می فرمایند:

                تو خواهی رد کن وخواهی قبولش              دو ماهی داشتم درد مفاصل

به راستی این چه حقیقتی است که پس از رو کردن به انسان موجب دو ماه درد گرفتن مفصلها می شود. و لذا فرموده اند: «لو انزلنا هذا القرآن علی جبل لرأیته خاشعاً متصدعاً من خشیه الله»[۳] اگر قرار بود قرآن آنگونه که بر پیامبرـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ  نازل شده بر کوه نازل شود کوه متلاشی می شد. تصدیق می فرمائید که شما اگر بخواهید مثلاً کوه دماوند را خرد و متلاشی کنید از جنبة زمانی بسیار طول خواهد کشید تا با وسایل گوناگون بتوانید آنرا خرد نمائید اگر عارفی یکی از حقائق جانش را در بیاورد و به کوه بزند در یک آنْ آنرا متلاشی خواهد کرد.

حضرت آقا فرمودند: بعضی از مردم در یک جلسة وعظ و خطابه ای می‌روند و چهار تا حرف می شنوند و بعد دلشان می خواهد مکاشفه ای برایشان پیش آید، در حالیکه خبر ندارند اگر آن حقیقت بخواهد رخ بنماید همه را خرد می کند. روزی چند نفر از مسئولین به خدمت حضرت آقا رفته بودند. یکی از اینها موقع رفتن رو کرد به آقا و گفت: اگر اوامری دارید بفرمائید، آقا فرمودند: برو دنبال کارت، مگر تو می توانی اوامر مرا انجام دهی. من اگر به کوه دماوند امر کنم لِه می شود، تو کجا می توانی امر مرا گوش کنی؟!

حضرت آقا در باب یازدهم دفتر دل (ص 325) می فرمایند:

           به قــرآن آشنــایی آنچنــانــم               کـه خـود یکــدورة تفسیـــر آنـم

           نه تفسیــر عبـارات و ظواهــر          که ساحل بین در آن حد است ناظر

           به تفسیری که باشد انفسی آن     کـز آفــاقی فــزون باشــد بسـی آن

مهم این است که این مسیر باید ذره ذره و پله پله طی شود تا انسان کم کم قوی شود. مثل نوزادی که اول باید شیر بخورد و بعد که قوی شد از غذای معمولی استفاده کند. و چه بسا افرادی که به علت افراط در این مسیر جان خود را از دست دادند یا سر از کفر درآوردند و یا بعد از مدتی از خدا خواسته اند که دیگر به آنها عطایی نکند زیرا می بینند اگر چنین پیش بروند از بین می روند.

«قال رب ارنی انظر الیک قال لن ترانی و لکن انظر الى الجبل فان استقر مکانه فسوف ترآنی فلما تجلى ربه للجبل جعله دکا و خر موسی صعقا فلما افاق قال سبحانک تبت الیک و انا اول المؤمنین»[۴] وقتی موسی از خداوند خواست که خود را به او نشان دهد تجلی خداوند بر کوه تابش کرد و آنرا متلاشی ساخت و موسی و یارانش همه بیهوش شدند. اینگونه خواستند به او بفهمانند؛ ای موسی! دیگر دیدن ربّ پیغمبرـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ را تقاضا نکن. ما همین اندازه که مقداری از ربوبیّت خود را برای تو، نمایانده و متجلی ساختیم از هوش رفتی، پس چگونه می توانی خدا را آنگونه که برای پیغمبرـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ  هست مشاهده کنی؟ البته کسی هوس ممدوح را منع نمی کند اما هوس داشتن هم باید طوری باشد که شخص در مرتبة واقع از عهده اش برآید.

                                                                                    «و الحمد لله ربّ العالمین»

 



۱-غافر/۱۹

۲-اسراء/۹

۳- حشر/۲۱

۴-اعراف/۱۴۳

موضوع مطلب : طهارت,
ارسال شده توسط Waiting در ساعت 03:07 ب.ظ | نظرات شما ()
جمعه 7 تیر 1392

«مجلس بیست و ششم»

 

© طهارت حقیقت انسانیه

© هر کس مطابق با جدول وجودی خود حق را می گیرد

 

«بسم الله الرّحمن الرّحیم»

طهارت حقیقت انسانیه

حضرت استاد علامه حسن زاده آملی (روحی فداه) در ادامة بحث طهارت باطنیه طهارت حقیقت انسانیه را مطرح نموده و می فرمایند:

«و طهارت حقیقت انسانیه از عوز و فقدان آنچه که در جمعیت است، و از تغیر صورت و حقیقت آنچه که از جانب حق تعالی بدو واصل می شود.»

عوز همان فقر و تنگدستی است.

یکی از مراتب شریف طهارت، طهارت حقیقت انسانیه می باشدکه بالاتر از مرتبه روح است. لازمه این مرتبه این است که انسان جمعیت و تجمع تام داشته باشد. به عبارتی در مقام جمع انسانی یا مقام واحدیت باشد که مقام جمع انسانی همان مقام واحدیت است. وطهارت در حقیقت انسانیه این است که به هر اندازه در مقام جمعیت او فقر و فقدان پیش آمده و خلأیی ظاهر شده از آن دوری کند و مقام جمع خود را قوت دهد که در حقیقت با این کار مقام وحدت خود را قوت بخشیده است. زیرا توحد با تعلق سازگار نیست. انسان پس از قطع تعلق به امور شهوانی به مقام توحد محضه می رسد که یکپارچه در مقام تجمع تام به سر می برد همانند اینکه حق متعال را برای اسماء و صفاتش مقام واحدیت است که در همان مقام تمام اسماء –الله- در یک حقیقت جمعند و چون مسأله جمعیت با کثرت مطرح است احتمال دارد در این جمعیت فقدانی صورت گیرد و آن تجمع تام حاصل نشود. برخلاف مقام بالاتر از این که مقام جمع الجمع است و در آنجا انسان باید آن جمع را هم جمع کند که به مقام  احدیت برسد. که مرتبة جمعیت انسانی کمی از آن مرتبه تنزل یافته تر است.

دیگر اینکه برای تطهیر حقیقت خود به صورت آنچه که خداوند به او عطا فرموده تصرفی وارد نکند و همانند آیینة صافی که در آن حقائق تجلی یافته و تمثلات داشته حقائق را نشان دهد و خدشه ای در آنها وارد نکند. برخلاف نفس غیر جامع که صورت حقائق گرفته شدة خود را با کثراتی همچون قلب و عقل و خیال بر می گرداند و در آنها تصرف می نماید. اما نفس تجمع یافته امانتدار محض است و هیچگاه در صورت و حقیقت امانات الهی تغییری ایجاد نمی کند. او فقط متن واقع را نشان می دهد. «و علّم آدم الاسماء کلها»[۱]  و لذا حقائق آنگونه که هست در او ظهور می کند که پیامبر فرمود: «اللّهم أرنی الاشیاء کما هی»[۲] یعنی خدایا! موجودات را آنگونه که هستند به من بنمایان. زیرا آن‌که می‌بخشد از هر جهت اصل است و ما نسبت به او فرعیم. چرا فرع باید در کار اصل دخالت کند. همانطور که شکوفه فقط وظیفه دارد غذا را از شاخه و ساقه و ریشه بگیرد و تبدیل به میوه کند و دیگر وظیفه ندارد در نوع میوة درخت تغییر و تحولی ایجاد کند.

جناب شیخ اکبر محی الدین ابن عربی در فصوص الحکم وقتی حقیقت انسانی را در فص آدمی بیان می کنند بلافاصله در فص دومش، فص شیثی را مطرح می فرمایند که وقتی انسان به حقیقت خود رسید و به حق مؤدب به آداب الهی شد از آن پس سزاوار اخذ عطایای الهی می شود. همانگونه که خداوند بعد از هابیل به آدم فرزندی به نام «شیث» عطا کرد. البته رسیدن به این مقام چنان سنگین و لطیف است که حتی این طور نمی توانیم بگوییم که «اگر من از او چیزی طلب کنم ممکن است، هم به او جسارت کرده باشم و هم او به من کمتر عطا کند، پس من به ذکر او مشغول می شوم تا نه جسارتی کرده باشم و هم اینکه موجب زیادتر شدن عطایایی از آن ناحیه شده باشم» این خود یک نحوه گدایی و طمع داشتن است. انسان حتی هنگام جود کردن و بخشش نمودن آن حقیقت ازلی هم نباید توجهی به آن عطایا داشته باشد و بگوید «حال من چیزی نمی گویم که او خودش بدهد» توجه دارید که این مطلب را در طهارت روح به عرضتان رساندیم.

غرض اینکه در این هنگام حقیقت انسان آیینه تمام نمای تجلیات الهی می‌شود که به آن «حقیقت محمدیه  ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ  » یا «صادر اول» نیز تعبیر می کنند. فقط انسان باید کاملاً مواظب باشد که به هنگام گرفتن حقائق، تصرفی در آنها نکند. «و ما ینطق عن الهوی إن هو الاّ و حیٌ یوحی»[۳]. در آن مقام بزرگترین حقیقتی که به انسان می دهند «قرآن» است و اتفاقاً کلمة قرآن هم به معنای جمع کردن است. در آن هنگام قرآن را به صورت یک حقیقت جمعی به شخص می بخشد. (و او نیز باید حالت تجمعی قرآن را به خوبی در خود حفظ کند) که به تعبیری می شود گفت «انا انزلناه فی لیلة القدر» اَیْ «فی حقیقة الانسانیة». حضرت آقا نیز می فرمودند: خداوند قرآن را در «بینه محمدیه  ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ » نازل می کند. و بعد در هنگام تنزل پیدا کردن چون طهارت در تمام مراتب پایین تر به نحو اکمل حفظ شده است هیچ نقص و خدشه ای به آن حقائق وارد نمی شود.

حقایق برای تنزل یافتن در ابتدا به مرتبه روح می آیند، در آنجا روح حَظِّ خود را از آن مقام جمعی می برد بعد این حقائق به مرتبة قلب می روند و سان می یابند و بعد وارد مرتبه عقل می شوند و در آنجا به صورت کلیات مرسل و رها شدة بی قید در می آیند و بعد در موطن ذهن و خیال صورتگری می شوند و پس از رفتن به مرتبة حس مشترک به صورت کلمه یا آیه و یا جمله و سوره ای در می آیند که «بسم الله الرّحمن الرّحیم * الحمد الله ربّ العالمین * الرّحمن الرّحیم و...»

به تعبیر حضرت آقا مراد از جبرئیل هم به عنوان فرشته ای که حقائق را تنزل می دهد عقل انسان است. عقل حقائق را به صورت معانی کلیه می گیرد و بعد در زمانی که خود صلاح دید (مثلاً در جنگ احد) آنها را به واسطة قوة خیال صورتگری می کند و در محدودة زبان جاری می سازد. پس فهمیدیم اینکه به تصور مردم جبرئیل کبوتری است که حقائق را از عالم اله می گیرد و در اختیار شخصی چون رسول اکرم  _ صلی الله علیه و آله و سلم _  قرار می دهد، چنین نیست. جبرئیل همان مرتبة عقل انسان است و لذا غیر از خود ایشان هر کسی نمی تواند این جبرئیل را ببیند مگر شخصی چون امیر المؤمنین «عَلَیهِ السَلام» که مراتب وجودی او عین مراتب وجودی پیامبر  _ صلی الله علیه و آله و سلم _  بود و با متن ذات او اتحاد وجودی داشت و لذا هر آنچه را که در حقیقت رسول اکرم  _ صلی الله علیه و آله و سلم _  پیاده می شد در جان او نیز پیاده می شد. پیامبر  _ صلی الله علیه و آله و سلم _  به امیرالمؤمنین «عَلَیهِ السَلام» می فرمود: «إنک تسمع ما أسمع و تری ما أری» تو می شنوی آنچه را که من می‌شنوم و می‌بینی آنچه که من می بینم. جز اینکه در نشئة ظاهری طبیعت آن سِمَت پیغمبری را نداری. «إلاّ إنک لستَ بنبیٍّ بعدی».

مفسر به تفسر آفاقی در نشئة طبیعت به دنبال شأن نزول قرآن می گردد اما مفسر به تفسیر انفسی آیات را از زبان پیامبرـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ که تنزل یافته ترین مرتبه قرآن است می گیرد و بعد با قوة خیال پیامبر     ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ متحد می شود تا ببیند این آیات در آنجا چگونه تمثل پیدا کردند و بعد بالاتر می رود و حقائق قرآنی رادر مراتب ذهن و عقل و قلب و روح پیغمبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ  مشاهده می کند. تا بعد از آن بتواند چنین ادعا کند که:

«الهی شکرت که من به زیارت چهرة دل آرای قرآن تو مشرف شدم.»

در جای دیگر نیزمی فرماید:

«اینکه می گویم یک دوره تفسیر قرآنم، نه تفسیر ظواهر عبارات است، بلکه منظور تفسیر انفسی قرآن است.»

اگر این مسیر طی شود برای هر کسی از کانال وجودی جناب رسول الله ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ  قرآن نازل می شود و همه می توانند جبرئیل را ببینند. تفسیر انفسی قرآن آن است که خود شخص با حقائق پیغمبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ  ارتباط وجودی پیدا کند و قرآن بر خود این شخص هم نازل شود. زیرا قرآن در مرتبة زبان پیغمبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ  که مرتبه تلفظ است و در هزار و چهارصد سال پیش نازل شده است اما قوة خیال و عقل وروح پیغمبر که زمان ندارد تا بگوئیم در چندین سال قبل قرآن در آن نازل شده و تمام شده است. در معرفت تفس به عرض رساندیم که نفس انسان از موطن خیال تا به موطن عقل و فوق آن مجرد از زمان و مکان و دیگر احکام ماده است. و لذا قرآن آن به آن در حال تنزل انفسی است. و آن «انا انزلنا» یی که حق تعالی می‌فرماید «انا انزلنای» وجودی و حقیقی است که در مقام تجرد نفس ناطقه است نه در مقام لفظ و صوت و امثال اینها. این است که پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ  هم تصرفی در آیات نمی کند و هر آنچه را که می گیرد بر زبان جاری می سازد. هیچ وقت هم طبق فرمودة قرآن از روی هوی و هوس حرف نمی زند چرا که او تمام مراتب وجودی خود را تطهیر کرده است.

 

هر کس مطابق با جدول وجودی خود حق را می گیرد

هر کس یک جدول وجودی دارد که با آن به دریای بیکران وجود مطلق اتصال یافته و از آن طریق اسرار را کشف می کند. بعد از آن مطابق با بافت مزاج خود آنها را حروفچینی می نماید. خانمی می گفت: روزی در حال خواندن قرآن بودم ناگهان حالم منقلب شد و اشک از چشمانم سرازیر شد و به سجده رفتم و شروع کردم به گریه کردن. بعد از مدتی وقتی سر از سجده برداشتم تمام موجودات را طور دیگر می دیدم. این هم یک نحوه حالی است. برای این مجرا این‌گونه نمایش داده اند دیگری ممکن است قرآن بخواند و به گونة دیگر تمثلات داشته باشد و یا ممکن است همین شخص در حالتی دیگر مشاهدات دیگری داشته باشد. هیچ کدام خلاف نیست. به تعبیر حضرت آقا در ابتدای دروس معرفت نفس:

«این جدول اگر درست تصفیه و لای روبی شود مجرای آب حیات و مجلای ذات و صفات می گردد.»

اگر نفس ناطقه انسانی در تمام مراتب تطهیر شود ذات خداوند در آن جان متجلی می شود و آب حیات که همان اسماء الله است در آن جاری می گردد. یعنی خداوند هر آنچه را که از اسماء و صفات خود دارد به او نیز عطا می کند.

ابن عربی در فصّ شیثی فصوص الحکم نیز وقتی بحث تجلیات و هبات حق را مطرح می کند آنها را به دو قسم «تجلیات ذاتی» و «تجلیات اسمایی» تقسیم می کند. حضرت آقا هم در ابتدای دروس معرفت نفس همان دو مورد را در یک خط آورده که اگر نفس انسان از ظاهر تا آن مقامات عالیه تطهیر شود ذات حق بر او متجلی می شود که این همان تجلیات ذاتی است و آب حیات و اسماء الله در آن جاری می گردد که این همان تجلیات اسمایی است «قال ابراهیم ربّ أرنی کیف تحیی الموتی»[۴].

وقتی جدول وجودی ابراهیم «عَلَیهِ السَلام» در تمام مراتب تطهیر شد و با حقیقت نامتناهی حق ارتباط وجودی پیدا کرد از پروردگار خود خواست که کیفیت زنده شدن مردگان را مشاهده کند. خداوند نیز پذیرفت و حقائق را با اسم شریف «محیی» به او نشان داد. به این صورت که:

«فخذ اربعه من الطیر فصرهن الیک ثم اجعل علی کل جبل منهن جزأً ثم ادعهن یاتینک سعیا و اعلم انّ الله عزیز حکیم»[۵].

فرمود: ابتدا چهار پرنده را برگزین و ذبح کن. گوشت آنها را درهم آمیز و به ده قسمت مساوی تقسیم کن. پس هر قسمت را بالای قله ای بگذار و هر یک از آن حیوانات ذبح شده را صدا بزن. حضرت ابراهیم «عَلَیهِ السَلام» این کار را انجام داد و دید پس از صدا زدن، همة آن حیوانات دوباره زنده شدند و به سمت او آمدند. در تفسیر انفسی این آیات می فرمایند این چهار حیوان که عبارت بودند از اردک به عنوان مظهر لجن خواری و خروس به عنوان مظهر شهوترانی و طاوس به عنوان مظهر زینت پرستی و کرکس به عنوان مظهر لاشخوری حتماً باید کشته می شدند و دوباره زنده می گشتند.

ممکن است سؤال فرمائید که چرا این چهار صفت باید دوباره در انسان زنده شوند؟ به خاطر اینکه انسان باید در عین حال که این چهار قوه را داراست حد اعتدال را رعایت کند و دچار افراط و تفریط نشود و نقطة تمیز انسان با موجودات دیگر نیز همین است. او باید صاحب قوة شهوت و غضب و زینت دوستی باشد و در حد اعتدل از آنها بهره گیرد. لذا آنان که توجهی به این قضیه نداشتند به پیامبرـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ اشکال می کردند که اگر تو فرستادة خدایی پس چرا همانند ما غذا می خوری و راه می روی و زن و فرزند داری. پیامبرـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ  می‌فرمود: «انما أنا بشرٌ مثلکم»[۶] دلیلی ندارد انسانی که به مقام روح و حقیقت انسانی خود رسیده است در مراتب وجودی خود دخل و تصرف کند. او نیز باید همانند دیگران مطابق با نشئة طبیعت زندگی کند و احیاناً دچار خستگی هم شود. همانطور که امام باقر «عَلَیهِ السَلام» نیز روزها در زمین بیل می زدند و عرق می ریختند و خسته می‌شدند. امیرالمؤمنین «عَلَیهِ السَلام» نیز چاه و قنات می کندند و زحمت می‌کشیدند. نمی‌توان گفت آنها که به مقام «اذ شاء ان علموا و اذا شاء أن عَمِلَ عَمِلَ» رسیده اند پس چرا در امور روزانة خود تصرفی نمی کنند؟ چرا کن فیکون نمی کنند؟ در روایت است که چند روزی حضرت موسی «عَلَیهِ السَلام» به بستر بیماری افتاد. اما برای مداوا به نزد طبیب نمی رفت و می گفت: حال که ما با عالم اله در ارتباطیم از همان ناحیه مرا خوب خواهند کرد. به تعبیر حضرت آقا جبرئیل نازل شد و به او گفت: نه خیر موسی! اینگونه نمی شود. تو هم باید مقداری پول از جیبت در بیاوری و خرج کنی. من فلانی را پزشک قرار دادم، او نیز برای رسیدن به اینجا زحمت کشیده و جان به لب آورده است، تو هم باید مانند عموم مردم هنگام بیماری به نزد او بروی و از آن طریق مداوا گردی. اینجا که بهشت نیست تا بتوانی با اراده ای هر چیز را به وجود آوری. در اینجا برای رسیدن به مقاصد خود باید زحمت بکشی. (البته نقل این داستان حضرت موسی «عَلَیهِ السَلام» برای تعلیم به ما می باشد وگرنه توهّم ناروا در حق پیامبر صاحب عصمت سزوار نیست.)

                                                                                  «والحمدلله ربّ العالمین»

 



۱-بقره/۳۱

۲-بحر المعارف ص ۳۰۹، چاپ سنگی مولی عبد الصمد همدانی

۱-نجم/۳و۴

۴ - بقره / ۲۶۰

۵ - بقره / ۲۶۰

۶- کهف / ۱۱۰ – فصّلت /۶
موضوع مطلب : طهارت,
ارسال شده توسط Waiting در ساعت 01:53 ب.ظ | نظرات شما ()
چهارشنبه 15 خرداد 1392

«مجلس بیست و پنجم»

 

© طهارت روح و توحید محضة صمدیّه

 

«بسم الله الرّحمن الرّحیم»

طهارت روح و توحید محضة صمدیّه

حضرت استاد در ادامة بیان طهارت روح روایتی را از جناب پیغمبر اکرم  _ صلی الله علیه و آله و سلم _  نقل می کنند که: «قال النبی ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ : قال الله تعالی من شغله ذکری عن مسألتی أعطیته أفضل ما أعطی السائلین»[۱] یعنی جناب رسول الله  ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ  از جانب حق تعالی نقل می کنند که خداوند فرمود: آنکه فقط به ذکر من مشغول می شود و از طلب کردن غافل می ماند من بیش از آن مقداری که دیگران در خواست می کنند به او می دهم زیرا آن شخص ادب به کار آورده و چیزی از خدا نخواسته است. همانند آن حدیث شریفی که راجع به امام صادق «عَلَیهِ السَلام» آمده که ایشان فرمودند: من روزی حاجتی داشتم در پیشگاه خداوند تبارک و تعالی حاضر شدم اما آن ادراک حضور و تقرب ذاتی و انسانی من، مانع از این شد که حاجت و نیاز خود را مطرح کنم. ما که از او به خود دلسوزتر و مهربانتر و آگاهتر نیستیم. علم به ذات ما منشعب از علم اوست و توجه ما به خودمان برخاسته از توجه او به ماست. چه دلیلی دارد انسانی که خدا دارد و خداوند نیز به تمام احوال او آگاهی دارد و خود چنین مقرّر فرموده است بنده غیر از آنها و چیز دیگری از او بخواهد. و لذا خداوند می خواهد فقط به ذکر خودش انسان را مشغول کند تا جائیکه حتی اشتغال به ذکر هم انسان را به خود مشغول نکند و نیز تا جائیکه حتی بواسطه ذکر او نخواهی به او نزدیکتر شوی چون همین خواستن بُعد آور است. آنکه از حق چیزی تقاضا دارد در واقع در مقابل آن حقیقت برای خود استقلال وجودی قائل است که منی هستم و از محضر خدا مسئلتی دارم اما خداوند می فرماید: ای انسان تو مرتبه نازلة وجودی منی. تو تجلّی منی. تو از من جدا نیستی که حتی مرا برای خود طلب کنی. حضرت آقا در الهی نامه فرمودند:

«الهی اگر حق یکی است، یکی را اصلاً قرب و بعد نیست که کسی نسبت به او احساس دور و نزدیکی کند چرا که خود احساس نزدیکی به نحوی دوری است.»

ما باید در سکوت تام قرار بگیریم و در مقام ذاتمان نسبت به او لا اقتضاء باشیم. نه تقاضای وجود کنیم و نه تقاضای عدم. نه بگوئیم بده و نه بگویم نده. اگر به ما فرموده اند برای رو کردن رحمت رحیمیه بایددعا کنید چرا که نازل شدن رحمت رحیمیه برخلاف رحمت رحمانیه نیاز به زاری وگدایی دارد، مخصوص ابتدای راه است. حتی اگر حضرت آقا نیز در جایی فرموده اند که: «سالک باید گدای سمج باشد» این حرف مربوط به مرتبه مادون روح است. معلوم می شود بزرگان این حرفها را مطابق با حال ما فرموده اند که اگر قرار باشد ایشان برای افرادی همانند خود گفتگو کنند مطمئناً چنین حرفهایی نمی‌زدند. چرا که عارف می داند خالق او بیش از خود او به فقر و نیاز او آگاهی دارد. و نیز می داند که دلسوزتر از او به خود او خدای اوست و لذا برای خود هیچ وقت توقع دلسوزی از حق متعال را ندارد. و این همان تشرف به مقام روح است. اما قبل از روح در مراتب دیگر برای قوی شدن انسان و تطهیر قوة خیال و عقل و قلب به او دستورالعملها می دهند. در آنجا انسان باید سماجت کند تا شکارها داشته باشد و تمثلاتی ببیند.

عارف در مقام روح در توجه تام حق است و آن توجهی است که عارف حتی به توجه خود نیز توجهی نداشته و یکپارچه در حضور حق می باشد زیرا همین‌که انسان فکرکند که در حضور است به نحوی برای خدا شریک قائل شده است. اصلاً در فکر حضور افتادن به نحوی در شرک افتادن است البته نه آن شرکی که کفرآور باشد. در جلسات قبل معنای این شرک را به عرضتان رساندیم. گفتیم که طهارت در هر مرتبه از مراتب وجودی انسان نسبت به مرتبة بالاتر نجاست شمرده می شود و انسان برای ارتقاء وجودی باید بیش از گذشته قوی شود و بالاتر بیاید. شرک نیز اینگونه است تا قبل از رسیدن به مرتبة روح، کمال انسانی در این است که سالک دمادم گدایی کند و مقام حضور را از معبود خویش طلب کند اما همین امر در مرتبة روح، مرتبة تحتانی بوده و شرک به حساب می آید زیرا در این مرتبه شخص باید یکپارچه در حضور باشد و غیر حق چیزی نبیند.

حضرت آقا در صفحه 284 دیوان آورده اند که:

         چو جان انبیاء بی نقش و ساده است        خدا در وی حقائق را نهاده است

در کلمة «ساده» باید عمیق شوید. چون جان انبیاء چنین بی نقش و ساده است خداوند همة حقائق را در آن قرار داده است.

         بسـی از اولیـــا بـی رنـــج تعلیـــم             که شـــد مــالک رقــاب هشت اقلیم

           ببــایــد بــود دائــم در حضــورش              که تـــا بینـــی تجــلیهـــای نــــورش

         بیــک معنـی تــرا فکــــر حضوری               نیــارد قــرب و باشــــد عیـــن دوری

         مقــام تو فـراتـر از حضــــور است               اگـــر چـــه محضــــر الله نـــور است

       حضوری تا طلب داری ز دوریست                  حضوری را کجا حرف حضوری است

و این، مقام توحید صمدی است. پس تا تطهیر روح صورت نگیرد انسان موحد صمدانی نمی شود. زیرا تا زمانیکه حرف از قرب و حضور است سخن در محدودة توحید عددی است و آن غیر از توحید صمدی است.

           حضوری محو در عزّ جلال است            حضوری مات در حسن جمال است

او حتی به مات بودن خود نیز توجهی ندارد. چرا که اگر بخواهد به غیر، اندکی توجه کند از آن حال خارج می شود و لذا آنقدر رسیدن به توحید صمدی قرآنی مشکل است که حضرت آقا فرمودند: «رخش می باید تن رستم کشد» آنچنان رقیق و لطیف و دقیق است که با حرف زدن و حرف شنیدن پیاده نمی‌شود شخص باید خود بچشد تا این معنی را ادراک کند. به تعبیری تا رسیدن به مرتبة روح تمام نماز خواندنهای ما بوی «توحید عددی» می دهد. زیرا همینکه رو به قبله می ایستیم و نیت می کنیم و نماز می خوانیم خودی می بینیم و خدایی و قصد کردن و تقرب جستنی و این همان توحید عددی است زیرا در توحید عددی شخص خود را جدای از خدای خود می بیند و برای نزدیکی به او برنامه ریزی می کند. البته به عرض رساندیم که این مرحله برای رسیدن به مقام روح لازم است و باید طی شود. باید از توحید عددی گذشت تا به توحید صمدی رسید. پس کسی نمی تواند بگوید تمام اینها خلاف است و ما دیگر نباید از آفریدگار خود طلب و مسئلتی داشته باشیم. نه خیر! ابتدا باید طلب کرد تا بعد کم کم به آن مقام رسید. این مخصوص کسانی است که به آن مقام رسیده اند و لذا وقتی پیامبر هم می خواست نماز بخواند در هنگام نیتِ قرب به حق، هیچ توجهی به نیت خود نمی کرد.

شیخ الرئیس بو علی سینا می فرمایند:

«جلَّ جناب الحق عن ان یکون شریعهً لکل واردٍ اَو یطلع علیه اّلا واحد بعد واحد».

مقام خداوند اجل از آن است که هر کسی به راحتی بتواند از شریعه وراه ورودی دریای او آب بخورد. تک تک افرادی هستند که می توانند از طریق جدول وجودیشان از دریای نامتناهی حضرت حق آب بگیرند. به تعبیر حضرت آقا در هر عصر شاید یک نفر پیدا شود که قابلیت چنین امری را داشته باشید. فعلاً اگر ما توفیق پیاده کردن مراتب طهارت ظاهری هم در خودمان داشته باشیم از عرش بگذرد خندة ما، اما در عین حال سلام درویشان بی طمع نیست. ما این حرفها را مطرح می کنیم و با اشاره به خداوند می گوییم: می خواهیم به این مقام برسیم تا وقتی که بیدار شویم و ببینیم اصلاً طمع کردن و درخواست نمودن در پیشگاه خداوند خود، نوعی بُعد و دوری است.

                     حضوری را فؤاد مستهام است          حضوری را مقام لا مقام است

«مستهام» از سهم می آید و سهم به معنی تیر است. قلبی که حق به آن تیر زده «مستهام حق» است. حق آن چنان به این قلب تیر می زند که دیگر قلب باقی نمی ماند. در قصیدة لامیه که به قصیدة شقشقیه معروف است می فرمایند:

                همه او شد همه او شد همه او           همه دل شد همه دل شد همه دل

و در جای دیگر فرموده اند:

                  همه از دست شد و او شده است           انا و انت و هو، هو شده است

یک تیر تجلی حق به نام «توحید صمدی» به کل نظام هستی خورد و همه را شکار خود کرد. پس آنکه می گوید «دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد» حق است زیرا دلبر با رفتن خود دلرفتگان را خبر نمی کند. آن‌که می گوید: چرا در حین رفتن خبر ندادی؟ معلوم است که هنوز دل به دلبر نداده است که محتاج به خبر دادن دلبر است. آنکه تیر توحید را به جان می زند دیگر جانی باقی نمی گذارد تا کسی بگوید چرا از رفتن خبر ندادی؟ در قصیدة «پرورد دُرِّ یتیمی را به دامان خزف»[۲] می فرمایند:

                 خردسالی بودم اندر دشت چون آهو بره

                                                     ناگهان صیاد چابک دست غیبی را هدف

                 سورة توحید تیر جان شکارش تا به پر

                                                     بر دلم بنشست یا درّی فرو شد در صدف

از همان دوران کودکی تیری به دل آقا زدند که دیگر چیزی برایشان باقی نگذاشته است. تیری که اگر در آخرش پری هم داشت با پر به درون رفته و نشانی از تیر باقی نگذاشته است. یا همانند درّی در صدفِ جان ایشان فرو رفته که باز هم از خود نشانی نگذاشته است.

                  عشوة جان شکار او خانه به خانه کو به کو

                                                                در صدد شکار من تازه به تازه نو به نو

و حضور تام، دیگر دست تصرفی باقی نمی گذارد و به خاطر همین هم دست ائمه از تصرف همیشه بسته بوده است. و لذا در فصل دهم رسالة نور علی نور فرموده اند:

«و دیگر ادب مع الله ایجاب می کند که بدون اذن و امر به تصرف در برنامه ای از برنامه های چرخ نظام تکوینی، و حکمی از احکام کتاب تشریعی، دست تصرف به چیزی دراز نکند.»

                                                                               «والحمدلله ربّ العالمین»

 


۱-آثار الصادقین ج۶، ص ۲۹۱- محاسن برقی، ص ۳۹

۲-صفحة ۸۳ دیوان

موضوع مطلب : طهارت,
ارسال شده توسط Waiting در ساعت 01:22 ب.ظ | نظرات شما ()
جمعه 3 خرداد 1392

«مجلس بیست و چهارم»

 

© طهارت روح از هر گونه طلبی

 

«بسم الله الرّحمن الرّحیم»

تطهیر روح از هرگونه طلبی

عرض کردیم از آنجا که علم فکری دیدن از راه دور است که «اولئک ینادون من مکان بعید»[۱] لذا برای رسیدن به علم شهودی حجاب اکبر می شود که همین معنا را در رساله شریف انسان و قرآن نیز داشتیم. در آنجا به عرض رساندیم که آنچه بین انسان و شهود حقایق حجاب اکبر قرار می گیرد علم فکری است. اما در مقام روح حتی علم شهودی نیز حجاب انسان می شود. زیرا حتی شهود حقایق نیز در انسان طبع گدائی و طمعکاری بوجود می آورد. لذا فرمودند:

                تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن

                                                    که خواجه خود صفت بنده پروری داند

آری ای برادر! باید به جایی برسی که از عبادت کردن خود چیزی نخواهی و اصلاً عبادت کردن خود را نبینی. هر چه می بینی او ببینی و او خود آنچه صلاح بیند به تو عطا خواهد کرد حضرت آقا بارها در دیوان و نامه ها و برنامه ها و دیگر کتابهایشان قضیه طلب را مطرح فرموده اند که سالک باید همواره طالب باشد:

               سرمایه راهرو حضور و ادب است         آنگاه یکی همت و دیگر طلب است

                 ناچار بود رهرو از این چار اصول        ورنه به مراد دل رسیـدن عجب است

اما این هم در ابتدای راه است زیرا همین‌که بالاتر رفتی طلب هم برداشته می‌شود. چون تا بخواهی طلب کنی باید خود را طالب و خواستنت را طلب و خدا را مطلوب خود قرار دهی و این همان خروج از توحید محضه است. تو باید فقط مطلوب را ببینی و حتی وقتی به مراتب عالیه رسیدی دعا هم برداشته می‌شود. داعی کیست؟ دعوت چیست؟ مدعو کیست؟ پس معلوم می شود تمام اینها برای اوایل و اواسط راه است و اگر می بینید گاهی ائمه نیز حرف از دشمنی و گناه و پستی مردم می زنند همة اینها مطابق با این نشئه ظاهر عامه مردم است. و آن حرف حضرت آقا هم در هزار و یک کلمه بسیار بلند است که فرموده اند:

                    ز مردم تا گران جانی بدیدم              به القائات سبوحی رسیدم

                   بدان را هست بر ما حق بسیار            چو حق مردم پاکیزه کردار

تصدیق می فرمائید که تازه این فرمایش حضرت آقا است. پس اگر جناب سیدالشهداء «عَلَیهِ السَلام» رو به مردم کرده اند و از حق کشی مردم گفته اند معلوم می‌شود همه اینها مربوط به همین عالم پایین است و گر نه مقامات عالیه ائمه فوق این حرفها بوده است و لذا در دین هم اگر مسئله «امر به معروف و نهی از منکر» مطرح شده، مطابق با همین عالم ظاهر است و گرنه کسی که عروج کند و به سرّالقدر برسد هر چه می بینید حق می بیند دیگر دست تصرف به چیزی دراز نمی کند این همان مقام روح است. آنها یکپارچه نور می بینند و در نور نیز ذره ای خلاف وجود ندارد تا بخواهند با امر و نهی، آن را از جای برگیرند.

 

مورد خطاب معظم آیات عموم مردم است

حضرت آقا می فرمودند: حتّی آیاتی که در قرآن کریم در مورد بهشت و جهنم آمده است مربوط به خواص نمی باشد. یعنی اگر بالفرض در کره زمین فقط پیغمبر و جناب صدیقه کبری و دوازده امام «عَلَیهِ السَلام» می بودند اصلاً آیات بهشت و جهنم و امر به معروف و نهی از منکر نازل نمی شد. اگر هم قرار بود آیاتی نازل شود آیاتی شبیه سوره توحید نازل می شد آیاتی همانند «هو الاول و الآخر و الظاهر والباطن»[۲] ، «هو الله الّذی لا إله إلا هو عالم الغیب و الشهاده»[۳] حتی ممکن بود کلمه «الغیب و الشهاده» نیز نازل نشود. چون در آن مقام غیبت و شهادت نیز برداشته می شود. «هو الله الّذی لا إله إلاّ هو الملک القدوس السلام المؤمن المهیمن العزیز الجبّار الکمتکبّر»[۴] منتهی امّت داری کار را مشکل کرده است. پس کثرت آیات به لحاظ کثرت قوابل است نه به لحاظ جناب رسول الله ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ زیرا به تعبیری اگر صمدیت حق در سورة توحید ظهور می کرد نیاز به هیچ آیه دیگری نبود،  همان یک ایه همه جا را پر می کرد. و اگر خطاب بعضی از آیات به پیامبر اکرم است از آن جهت است که پیغمبر رو به خلق و امت دارد مثل آنجا که فرمود: «قل إنّما أنا بشر  مثلکم»[۵] آری این مثل بودن رسول الله با بشر باعث نزول این همه آیات شده است. پس تعلق پیغمبر به مردم و امت خویش هم تعلقی تکمیلی خواهد بود و اگر هم در قرآن حرف از مخالف و موافق و دوست و دشمن و آدم و حوا و شیطان و نمرود و ابراهیم و فرعون و موسی به میان آمده بخاطر این است که یک روی قرآن به طرف عامه مردم می باشد وگرنه آن سوی قرآن هر چه است وحدت است نه کثرت.

 

عالم خیر محض است

ما آنچنان با ظواهر درآمیخته ایم که وقتی برای استخاره کردن از قرآن استمداد می نماییم و قرآن را باز می کنیم، اگر آیه ای در مورد بهشت و نعمتهای آن آمد می گوییم خوب است و اگر آیه ای در مورد جهنم و کفار و عذابهای آن آمد می گوییم بد است. یکی از عزیزان برایم تعریف می کرد: که روزی در مسجد سبزه میدان آمل بعد از نماز برای استخاره کردن خدمت آقا رسیدم. آقا فرمودند: استخاره کنم که چی بشود؟ من گفتم: یعنی می خواهید کار خود را برایتان بگویم؟ فرمودند: نه، منظورم اینست که از استخاره چه جوابی به تو بدهم؟ بگویم خوب است یا بد؟ بعد ایشان قرآن را به من دادند و فرمودند: شما صفحه ای از قرآن را باز کنید و بگوئید اینجا بد است. آیا جای بد در قرآن پیدا می کنید؟ قرآن به جز خوبی چیزی ندارد. و لذا استخاره کردن این آقایان هم برداشته می شود. حرف بسیار روشن است ولی چون ما به این سوی عالم عادت کرده ایم دیر می توانیم حقایق را بیابیم.

به عنوان مثال شما در قرآن هم کلمه «محمد رسول الله» را مشاهده می کنید مانند آیه «محمد رسول الله و الذین معه اشدّاء علی الکفار رحماء بینهم»[۶] هم کلمه «کلب» را، مانند آیه «فمثله کمثل الکلب ان تحمل علیه یلهث أو تترکه یلهث»[۷] اما آیا کلمه کلب را می توانید بدون وضو دست بزنید؟ می بینید نمی‌شود. در هر دو صورت باید وضو داشته باشید. که فرمودند: «الوضوء نور» و یا «الوضوء علی الوضوء نور علی نور» حتی اگر در قرآن اسم سگ و کافر و مشرک و منافق و شراب و امثال ذالک را مشاهده کردید نباید به آنها بدون وضو دست بزنید. پس ابتدا باید نورانی شوید بعد به نور نزدیک شوید. حال که مرتبه مادون قرآن را این الفاظ نورانی تشکیل می‌دهند باید ببینیم آیا آن معانی ای که الفاظ از آن حکایت دارند نیز نورانی اند؟ و اگر انسان مثلاً بخواهد معنای کافر را به عنوان یکی از مخازن قرآنی ملاقات کند، آیا بی وضو می تواند آن را مس کند؟ می فرمایند: باز هم بدون طهارت نمی شود. به طور کلی همه موجودات سه وجود کتبی و لفظی و عینی دارند که وجود عینی آنها چهار قسم است:

۱-وجود مادی دارند که همان جسم طبیعی آنهاست.

۲-وجود مثالی در عالم مثال دارند.

۳-وجود عقلی در عالم عقل دارند.

۴-وجود الهی دارند که در اسماء و صفات الهی اند.

«و ان من شیء إلّا عندنا خزائِنُهُ»[۸]. هر شیئی که می بینی نزد ما خزائنی دارد.

حال با این بیان آیا آنها که به دست زدن کلمه ای در قرآن همچون «کافر» که از چهار حروف «کاف» و «الف» و «فاء» و «راء» تشکیل شده، بدون طهارت اجازه نمی دهد آیا به ما اجازه می دهند به بدن شخصی که در خارج وجود دارد و کافر است بدون وضو دست بزنیم؟ می فرمایند: نه خیر! باید باز هم وضو داشته باشی. ناگهان می بینی «خداست دارد خدائی می کند» و نظام الهی به بهترین شکل پیاده شده و ذره ای خلاف در آن وجود ندارد. ممکن است کسی اشکال وارد کند و بگوید: چگونه ادعا می کنید نظام عالم، نظام احسن الهی است در حالیکه از پنج میلیارد انسان موجود در کره زمین فقط یک میلیارد مسلمانند. از آن یک میلیارد هم بسیاری سنی اند و ولایت امیرالمؤمنین و ائمه معصومین ـ علیهم السّلام ـ را قبول ندارند. تازه از آن عده باقیمانده که شما آنها را به عنوان شیعیان معرفی می کنید بسیاری اهل علم و عمل و تقوی نیستند و به بیراهه رفته اند که «الهی همه دیو و دد را در جنگل و کوه بینند و حسن در شهر و ده» پس کجای این عالم احسن است؟ در اینجا خدا جواب می فرماید و می گوید: اگر عقل داری لطیف شو و در متن کلمات وجودی ام تامّل نما و در آنها تحقیق کن، ببین آیا در تک تک ذرات آنها سر سوزنی خلاف پیدا می کنی؟ چطور ادعا می کنی این عالم بی هدف ساخته شده است در حالیکه اگر خودت شخصی را ببینی که ساختمان بزرگ و زیبائی را ساخته و در آن گوسفندانش را جای داده تعجب می کنی و هیچ وقت خودت حاضر نمی شوی خانه ای را که برای ساخت آن بسیار زحمت کشیده ای در اختیار گوسفندان و حیوانات دیگر قرار دهی و به تعبیری برای اعمال خود ارزش قائل می شوی. حال چگونه تمام عالم را با تمام زیباییهایش مشاهده می کنی و خدایی که خود را در قرآن، علیم و حکیم و لطیف و خبیر معرفی کرده انکار می کنی؟ و هدف آفرینش را حیواناتی که جز ناطق بودن وجه تمایزی با حیوانات دیگر ندارند  قرار می‌دهی؟ خدا خود در قرآن فرموده: «له اسلم من فی السموات و الارض»[۹]. یعنی تمام موجودات زمین و آسمان تسلیم محض اویند مراد از این اسلام و تسلیم غیر از اسلام تشریعی است که در آن سخن از نماز و روزه و عبادت کردن مطرح است، در اینجا مراد از اسلام، اسلام  تکوینی است اما وقتی جلوتر رفتیم می بینیم خداوند در جای دیگر فرموده: «و لله یسجد ما فی السموات و ما فی الارض»[۱۰]؛ «الم تر انّ الله یسجد له من فی السموات و من فی الارض»[۱۱] که اگر شما همتی کرده و بتوانید و سعی نمایید مراتب مذکور طهارت را در جان خویش پیاده کنید خودتان حتماً به شهود این حقایق نائل خواهید شد.

غرض اینکه وقتی انسان قوی شود و بالا برود هر چیزی را در جای خود حق می بیند و لذا وقتی خواستند حلاّج را به جرم توحدّش اعدام کنند، به مردم گفت:

«شمـا حــق دارید مرا اعدام کنید زیرا من در متن کلمات وجودی فرو

رفتم وهمه چیز را حق دیدم و اگر شما نمی بینید چون فرو نرفته اید پس شما هم حق دارید».

منتهی از آنجا که موجودات در هر موطنی حکمی دارند و لذا باید احکام هر نشئه را مطابق با همان مرتبه پیاده کرد. شما حق ندارید احکام نشئه عقل را در نشئه طبیعت پیاده کنید و دست تصرف در موجودات عالم دراز کنید. به عنوان مثال شما در مرتبه عقل فقط کلیات را می گیرید اما نمی توانید این کلیات را در مرتبه ماده مثلاً با چشم ببینید چون کلیات اصلاً با چشم دیده نمی‌شوند. در عین حال می فرمائید تمام این مراتب در جای خود حقند.

عالِمِ به سرالقدر دائماً آرام است و می داند که طبق چینش نظام هستی این خیمه ها باید آتش بگیرند. دلسوزی هم دارند اما این دلسوزی منجر نمی شود تا دست تصرف در نظام هستی دراز کنند چون می دانند این عمل خلاف ادب است و لذا در سکوت تام قرار می گیرند، یعنی در تمامی مراتب سکوت می‌کنند یعنی زبان، هیچ نمی گویند و در مرتبه خیال، ذهن خود را پراکنده نمی کنند. و در مرتبه عقل، به حقائق چون و چرائی ندارند و در مرتبه قلب، حقیقت «هو الاول و الآخر و الظاهر و الباطن» را ادراک می کنند.

                                                                                 «والحمدلله ربّ العالمین»

 

 

 

 



۱- سورة فصلت آیه ۴۴

۲-حدید/۳

۳-حشر/۲۲

۴-حشر/۲۳

۵-کهف/۱۱۰-فصّلت/۶

۶ - فتح / ۲۹

۷ - اعراف / ۱۷۶

۸ - حجر / ۲۱

۹-آل عمران/۸۳

۱۰-نحل/۴۹

۱۱-حج/۱۸

موضوع مطلب : طهارت,
ارسال شده توسط Waiting در ساعت 06:16 ب.ظ | نظرات شما ()
جمعه 13 اردیبهشت 1392

«مجلس بیست و سوم»

 

© تطهیر روح از هر چه غیر اوست

 

«بسم الله الرّحمن الرّحیم»

تطهیر روح از هر چه غیر اوست

 حضرت استاد علامه در ارائه رسالة شریف وحدت از دیدگاه عارف و حکیم در مقام بیان مراتب طهارت نفس انسانی، طهارت روح را مطرح کرده و می فرمایند: «طهارت روح از حظوظ شریفه ای که مرجوّ از حق تعالی است چون معرفتش و قرب و مشاهدتش و دیگر انواع نعیم روحانی و به قول شیخ در نمط تاسع اشارات در مقامات العارفین: «من آثر العرفان للعرفان فقد قال بالثانی» و به این نظر علم حجاب باشد و این وجه دیگر است در معنی العلم حجاب الله الاکبر، آری.

                       «تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن

                                                    که خواجه خود صفت بنده پروری داند»

حظوظ جمع «حظ» و حظ به معنای نصیب و بهره است. انسان وقتی در مسیر انسانی به راه افتاد و شروع به تسبیح پروردگار نمود بعد از مدتی از جانب خداوند توقع حقیقت و واقعیتی که عطایش از آن جانب امید می رود دارد. دلش می خواهد بعد از عبادتش بهره ای نصیب اوشود، مثلا فرشته ها را زیارت کند و... از این بهره ها که از جانب خداوند مرجوّ است به حظوظ شریفه تعبیر می‌کنند. زیرا آدمی بعد از اینهمه کلمات وجودی از جانب آفریدگار، ناخداگاه طمع گرفتن یک سری الطاف خاصی از آن ناحیه می کند. الطافی همچون رسیدن به معرفت آن حقائق و نائل شدن به مقام قرب و مشاهدت و دیگر نعمتهای روحانی. همین طلب حظوظ و بهره های شریفه، در مقام روح بی طهارتی بحساب می آید و این منافاتی با طهارت در مقامات پائین تر ندارد که؛ «حسنات الابرار سیئات المقربین» گرچه طلب بهره ای همچون شناخت حق خلاف نیست و ما را از آن منع نکرده اند اما مرتبه روح بالاتر از این خواستنهاست.  در این مرتبه انسان آنچنان محو ذات حق می شود که از خود بی خود می گردد لذا روح را باید از تمامی این درخواستها تخلیه کرد. ممکن است شما در هر فعل عبادی طلب نزدیکی با خدا کنید و بگوئید «قربهً إلی الله این فعل را انجام می‌دهم»  اما باید بدانید که این مقام قرب فقط در مقام خیال و عقل و قلب و نفس نیکو شمرده می شود، نه در مقام روح. اینکه حضرت علی «عَلَیهِ السَلام» نیز می‌فرماید: «لم أعبد ربّاً لم أره» (خدائی را که نبینم هرگز عبادت نمی کنم) به این معنی نیست که عبادتشان را وسیله ای برای رویت خداوند قرار داده باشند بلکه ایشان با این عبادت می خواهند بگویند اول خدا را می بینم بعد عبادتش می‌کنم، نه اینکه عبادت می کنم تا خدا را ببینم زیرا اگر به گونه دوم بود «العیاذ بالله» هرگز تطهیر روح حضرت تأمین نبوده است. چرا که سالک در مرتبه روح حتی مجری به طلب رویت ومشاهده نیز نمی باشد. اما در عین حال طلب قرب و نزدیکی در ابتدای راه امری است که انسان را از خودنمائی و ریا می رهاند و به خدا نزدیکتر می کند.

عموماً ما در نمازهایمان سعی می کنیم تمام ذهن و افکار خود را متمرکز حق کنیم و دائماً به فکر او باشیم، که اگر لحظه ای از او غفلت کنیم از حضور بدر خواهیم رفت. اما باید بدانیم که این در حقیقت فکر حضور است نه خود حضور چرا که در مقام حضور، انسان مبهوت در جمال و جلال حضرت کبرایی است که اصلاً لحظه ای به فکر حضور نمی افتد. و این مصرع «خوشا آنانکه دائم در نمازند» نیز اشاره به همین مرتبة انسانی دارد.

حضرت آقا در ادامه استناد به عبارتی از بوعلی سینا در نمط نهم اشارات فرموده اندکه: «مَن آثر العرفان للعرفان فقد قال بالثانی» یعنی هر کس عرفان و معرفت شهودی را برای نیل به معرفت شهودی برگزیند، قائل به دوم شده است. در اوایل راه می فرمایند اگر علم فکری مقدمه علم شهودی قرار بگیرد، بسیار خوب و نیکو است، اما در مرتبة روح نه تنها علم فکری و طلب آن حجاب سالک می شود بلکه درخواست وطلب علم شهودی نیز مانع از طهارت مرتبة روح خواهد بود یعنی در این مرتبه علم شهودی هم با اینکه حظّ شریفی است حجاب می شود و نباید در این مقام حتی معرفت و شناخت خدا را طلب کرد. شناخت و معرفت اشیاء اگر به واسطه حواس پنجگانه صورت گیرد «معرفت حسی» و اگر بواسطه وهم و خیال صورت گیرد «معرفت خیالی» و اگر به واسطه عقل انجام گیرد «معرفت فکری» و اگر به واسطه قلب صورت پذیرد «معرفت شهودی» نامیده می شود. پس طلب عرفان و شهود تا زمانی که در مقام قلب باشد بسیار نیکو و پسندیده است زیرا جبلّی قلب بر شهود است. اما همین‌که از مرتبه قلب بالاتر رفت و به مرتبه روح رسید شهود و عرفان نیز کنار می رود و او می شود و او، و این مقام توحید محضه است. اما در غیر از این مرتبه چه بسا ممکن است شخص تمثلات شیرینی داشته باشد و خوابهای خوشی هم ببیند اما هنوز موحّد نشده است. زیرا عقل برخلاف روح در وحدت محضه نیست، در عقل مقداری کثرت نیز وجود دارد، زیرا وظیفه عقل ادراک مفهومات کلی اعم از مفهوم کلی انسان، حیوان، گیاهان و دیگر موجودات عالم است لذا رسیدن عقل به مقام شهود فرشتگان امر بسیار عظیم و والائی است اما همین گمان در مرتبه روح که مقام محو شدن تامّ در حق تعالی است نقص و کاستی به حساب می آید زیرا شخص در این مرتبه نه خود را می بیند ونه شهودش را هر چه هست مشهود است و بس.

حضرت آقا از معرفت شهودی تعبیر به «دارائی» و از معرفت فکری تعبیر به «دانائی مفهومی» می‌کنند. معرفت فکری از سه جهت «عالمِ مفهومی»، «علم و دانائی مفهومی» و «معلوم مفهومی» تشکیل می شود. همانند اینکه اکنون شما می دانید این خانه منزل شماست در این شناخت، شما «عالمِ» وفهم شما «علم و دانائی» ومنزل شما «معلوم مفهومی» است. معرفت شهودی هم مانند علم فکری از سه ضلع شاهد و شهود و مشهود تشکیل می یابد. حرف شیخ الرئیس اینست که شما در مقام روح باید فقط مشهود را ببینید نه خود و شهودتان را. انسان در نماز وقتی به آیه «ایاک نعبد و ایاک نستعین» سوره حمد می رسد، هنوز به یک نحوی در حال دیدن خود و شهودش می باشد چون می گوید: «من» فقط تو را می پرستم و فقط از تو یاری می جویم، اما وقتی به سوره اخلاص که در حقیقت مقام روح است رسید جز مشهود چیز دیگری را نمی بیند «قل هو الله احد* الله الصمد* لم یلد و لم یولد* و لم یکن له کفواً احد» این همان مقام توحید محضه است. و لذا کسی که در مرتبه علم شهودی قرار گرفت تازه به سر حد تثلیث رسیده است زیرا او هم خود را می بیند و هم شهودش را و هم مشهود را. چنین کسی هنوز مشرک است وبه توحید محضه راه نیافته است. زیراتوحید مراتب دارد، وهر مرتبه آن نسبت به مرتبه بالای آن شرک شمرده می شود. در علم فکری، شخص، موحد عددی است او خود را جدای از فهم و فهم خود را جدای از معلوم خود می بیند که با دلیل به دنبال اثبات وجود خدا می گردد. در علم شهودی هم گر چه وحدت، وحدت سِعی است اما باز هم فرد مقداری برای خود و شهود خود حساب باز می کند، او در این مقام هنوز در تثلیث شهودی (شاهد-شهود-مشهود) قرار دارد که به تعبیری از «شرک» هم پست تر است زیرا او قائل به تثلیث شده است برخلاف مشرک که قائل به تثنیه است. اما او در مقام روح باید شاهد و شهود خود را کنار بگذارد و فقط حق ببیند حضرت آقا نیز در قصیده اطواریه خود اشاره به این مرتبه دارند. آنجا که می فرمایند:

               «من چرابی خبر از خویشتنم                    من کیم تا که بگویم که منم»

مصرع اول اشاره به مراتب مادون روح انسانی دارد چرا که همچنان که در مصرع اول آمده است سالک قائل به منیّت خود می باشد منتهی اظهار بی خبری از حقیقت منِ خود می کند گویا با علم فکری می خواهد قدمی جهت خودشناسی بردارد وقتی به حرکت درآمد وبه علم شهودی رسید «من» را برمی دارد و می گوید «من کیم تا که بگویم که منم» هر چه می بیند «او» می بیند و این همان مرتبه روح است. اما اکثر مردم در مرحله شرک توقف کرده اند و لذا در آیه شریفه قرآن آمده که بیشتر مردم ایمان نیاورده اند مگر اینکه در شرک باقی مانده اند و البته گفتیم که شرک هم مراتب دارد. گاهی شخصی بتی را به عنوان معبود خود انتخاب می کند و می پرستد و گاهی در علم شهودی توقف میکند و شهود خود را در مقابل خداوند «بت» قرار می‌دهد. منتها اولی مرتبه نازله بت پرستی است ودومی مرتبه اعلای آن.

حضرت آقا در ادامه بحث می فرمایند: «و به این نظر علم حجاب باشد و این وجه دیگر است در معنی العلم حجاب الله الاکبر» زیرا همین که بگوئی به خدا علم دارم ولو به علم شهودی یعنی عالمی هستم و شهودی دارم و مشهودی، و این همان تثلیث است که غیر از توحید محضه است. حضرتشان در الهی نامه می فرمایند: «الهی حاصل یک عمر درس و بحثم این شد که فهمیدم جاهلم، خدایا بر جهلم بیفزا» این مقام تطهیر روح است که شخص بااین همه تحصیل در علم فکری و شهودی و این همه تمثلات به جائی می رسد که می گوید: جاهلم. بزرگان ما نیز فرموده اند: نهایت سیر علمی، جهل است اما این جهل به معنای نادانی نیست بلکه به این معنی است که شخص، دیگر خودی نمی بیند تا ابراز علم و دانائی کند او هر چه می بیند خدا می بیند و بس. از این مقام به مقام «حیرت» نیز تعبیر می کنند. در جای دیگر فرموده اند: «الهی شکرت که فهمیدم که نفهمیدم» همینطور فرموده اند: «الهی شکرت که پریشانی به مقام یقین رسیده است» و از آنجا که یقین اسم اعظم حق است. پس این جمله را باید چنین معنی کنیم؛ خدایا تو را شکر می گویم که مرا به خود رساندی. ما باید سالها کلاس برویم و حرف بشنویم تا فقط معنی حرفهای حضرت آقا را در کتابهایش بفهمیم. ایشان در رساله رموز کنوز خود که در جلد سوم هزار و یک کلمه چاپ شده است جمله ای از الهی نامه نقل فرموده اند (که آن جمله در این کتاب الهی نامه ای که به دستتان رسیده نوشته نشده است زیرا توجه دارید که الهی نامه حضرت آقا شاید سه، چهار برابر کتابی که چاپ شده است می باشد. ان شاء الله کم کم آنها نیز روزی ما بشود و بتوانیم از آنها استفاده کنیم.)

در آنجا فرموده اند: «الهی،ولیِّ تو صادق آل محمد فرمود: «إنَّ آه اسم من اسماء الله»[۱] و نبی تو خاتم الانبیاء فرمود: «کل اسم من اسماء الله اعظم»[۲]. حسن را از همه اسم اعظم بی شمارت فقط یک اسم اعظم آه است که جز آه در بساط ندارد»[۳].

در الهی نامه نیز فرموده اند: «الهی عمری آه در بساط نداشتم و اینک جز آه در بساط ندارم» «الهی از من آهی و از تو نگاهی».

تمام این حرفها را باید در یک جا جمع کرد. عارف در مقام روح است آنجا که می فرماید جاهلم و از خود هیچ ندارم و هر چه هست توئی.

تطهیر روح و مقام هَیَمان

عده ای از ملائکه به «ملائکه عالین» یا «مهیّمین» معروفند. آنها یک پارچه در هیمان و حیرتند. اصلاً خود را نمی بینند. هیچ خبر ندارند، در جهل مطلقند (البته جهل به همان معنای شریفی که گفته شد و هیچ علمی ندارند. زیرا اولین مرتبه علم، علم به ذات خویشتن است که شخص بداند «خودی» دارد. دومین مرتبه آن علم به غیر است. اصلاً خودی نمی‌بینند. تا به وجود آن علم پیدا کنند و لذا در جهل کاملند. و اما از آنجا که سجده کردن فرع بر علم داشتن است فرموده اند: آن هنگام که خداوند به ملائکه دستور سجده کردن بر آدم را صادر نمود، علاوه بر شیطان که بخاطر کبر ورزیدن حاضر به سجده کردن نشد، عده ای از ملائکه نیز به نام ملائکه عالین نیز سجده نکردند زیرا آنها جهل مطلق بودند، برخلاف شیطان که او نیز جاهل بود اما در متن جهل او علم نیز نهفته بود. زیرا در علم هیئت فرمودند: از چهار عنصر خاک و آب و هوا و و آتش، آب حاکم بر خاک و هوا حاکم بر آب و آتش حاکم بر هر سه آنهاست. پس طبق برهان منطقی استدلال شیطان برای سجده نکردن مبنی بر اینکه «چون آتشم و آتش نیز برتر از خاک است» درست است. اما همینکه در پیشگاه خداوند ابراز دانائی کرد، به رانده شدن او انجامید. زیرا آن کسی که عالم است مامور به سجده کردن است و او نیز چون سجده نکرد مورد نفرین خداوند واقع شد. اما ملائکه عالین که هیچ علمی به ذات خویش نداشتند مأمور به سجده کردن نبودند. و نفرمائید که چرا عاقبت شیطان پس از آن استدلال اینگونه شد؟ زیرا خداوند به او نشان داد که تمام حقیقت انسان همین بدن او نیست. آدم ذی شئون است و مراتب بالاتری نیز دارد، تو آنها را هم مشاهده کن. اما شیطان بااینکه دید، بازگردن ننهاد و سجده نکرد و کبر ورزید. جاهلی که در آمیخته با علم است موظف به سجده کردن می باشد و لذا شما از انسان جاهل نمی پذیرید که بگوید: «چون جاهل بودم نماز نخواندم» زیرا او آنقدر فهم داشت که جهل را بیابد و به دنبال یادگیری برود اما این کار را نکرد. اما در جهل ملائکة مهیّمین هیچ نحوه علمی نیست و این مقامی که حضرت  تحت عنوان طهارت روح مطرح می فرمایند در حقیقت همان مرتبه نازله مقام ملائکه عالین است. لذا انبیاء و ائمه و تمامی دردها و مریضی ها و گرفتاریهای مردم را می بینند و دل می سوزانند اما آنچنان در مقام حیرت هستند که اصلاً خودی نمی بینند تا بگویند: حال که ما امامیم و صاحب مقام شفاعتیم بیائیم مریضی ها و دردهای آنان را شفا دهیم. آنچنان در هیمان محضه اند که هیچ حرکت نمی کنند مگر اینکه خداوند به ایشان اذن دهد که درد فلانی را بر طرف کن و مریضی آن دیگری را شفا بده. و لذا جناب سیدالشهداء«عَلَیهِ السَلام»  در کربلا نیز تمام قضایا را می بیند اما اصلاً دست تصرف به نظام هستی دراز نمی‌کند. منتهی فرق ایشان با ملائکه عالین این است که چون ایشان در قوس صعود تمام مراتب را طی کرده اند قوه و شأنیت آن را دارند که هم در مقام حیرت باشند و هم به اذن خداوند به درد مردم برسند و در عین حال لحظه ای خود را هم نبینند، اما ملائکه مهیّمین این توان را ندارند و لذا آنها به اذن خداوند هیچ کاری نمی کنند، البته اذنی به آنها داده نمی شود چون آنها اصلاً توان انجام کاری را ندارند آنها در این مقام جز «هو» چیز دیگری نمی بینند.

خدایا ما که از فهم این اسرار این همه لذت می بریم آنان که براستی این مقام را چشیده اند در چه سروری هستند؟ کسانی همچون حضرت آقا در چه رتبه و مقامی هستند؟ اگر ایشان چنین اند پس جناب سیدالشهداء ر چگونه است؟ و ما از کربلا چه می فهمیم؟ و به راستی فهم و پندار ما از کربلا با عاشورائیان چقدر نازلتر از آن واقعیت موجود است.

                                                                              «والحمدلله ربّ العالمین»

 


۱-معانی الاخبار، چاپ سنگی رحلی ص ۱۰۱

۲-مصباح الشریعه باب نوزدهم

۳-هزار و یک کلمه ص۳۹۳

موضوع مطلب : طهارت,
ارسال شده توسط Waiting در ساعت 11:29 ب.ظ | نظرات شما ()

صفحات وبلاگ : 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | « 6